X
تبلیغات
نوشته های کسی که فراموش خواهد شد
الا اي هم وطن اي غرقه در گرداب اين بيداد . بيا تا سينه ها و دست هامان را سپر سازيم . بيا تا ريشه محنت بسوزانيم.   نازیلا 

       

 

                                                         

بيا اي خسته خاطر دوست . اي مانند من دلكنده وغمگين . بيا ره توشه برداريم . قدم در راه بي برگشت بگذاريم...زنده ياد استاد اخوان

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 22 شهریور1385 و ساعت 15:50 |
تعطیل شد .
+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 22 شهریور1385 و ساعت 15:39 |
درود بر تمامی رفقا ..

نمیدانم چه بگویم.نمیدانم .شاید دیگر چیزی برای گفتن نباشد.

زندگی فریادی است که با مرگ خاموش میشود،من فریادها را پیش از این سر داده ام و حال نوبت آن رسیده است که به تنها ترین زبان مشترک مردم دنیا سکوت کنم.لحظه ی مرگ من در دنیای مجازی فرا رسیده است. شاید دیگر الان وقت آن شده باشد که مقداری به دنیای واقعیه خودم برگردم و به سراغ فهمیدن واقعیتهای زندگیم بروم و بیندیشم که واقعا که هستم.میروم تا دیگر این دنیا باعث نشود که خودم و عزیزانم را فراموش کنم.

.....میروم و با یادتان قلبم را چراغانی می کنم.شاید دیگر مجال با هم بودن را نداشته باشیم

ولی مطمئن باشید تا آخرین طپش قلبم در قلبم زندگی خواهید کرد.به قول پرویز شاپور

 

"قلب من پر جمعیت ترین شهر دنیاست."

 

در برابر لطف ها و بزرگواریتان نمی دانم چه باید بگویم فقط اینکه از همه شما رفقا ممنونم که

تو این هشت ماه با حضور سبز و نظرات سازنده تان مرا یاری کردید..

 

آرزومند آرزوهای قشنگتان ، نازیلا مسافر شهر آرزوهای پائیزی....بدرود!

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 22 شهریور1385 و ساعت 15:38 |
درود بر رفقا می خواهم نظرتان را راجع به صادق هدایت بدانم و اگر می توانید برایم بگویید نوشته های صادق چه رنگیست ...

بوف کور

   در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد  و میتراشد.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارندو اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.
    آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟
    من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق
افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم
آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است
زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم
داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.
    من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع
در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه،
فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای
من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که
فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگی
باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد
و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم
را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای
اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و
مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای
اوست که می خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر
بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهم
خودم را بهتر بشناسم.
    افکار پوچ!-باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا
این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا
دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای
مسخره کردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم،
می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
    من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،
باید خودم را بهش معرفی بکنم:

در اين دنیای پست پر از فقر و مسکنت ، برای نخستین بار گمان کردم
که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشيد - اما افسوس، اين شعاع
آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستارهء پرنده بود که بصورت
یک زن یا فرشته بمن تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه ، فقط یک ثانیه
همهء بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و بعظمت و شکوه آن پی بردم و
بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد-
نه ، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم.
سه ماه - نه، دو ماه و چهار روز بود که پی او را گم کرده بودم، ولی
یادگار چشم های جادویی یا شرارهء کشنده چشمهايش در زندگی من هميشه
ماند -چطور می توانم او را فراموش بکنم که آنقدر وابسته بزندگی
من است؟
نه، اسم او را هرگز نخواهم برد، چون ديگر او با آن اندام اثيری،
باریک و مه آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن
زندگی من آهسته و دردناک می سوخت و میگداخت، او ديگر متعلق باين
دنیای پست درنده نیس- نه، اسم او را نباید آلوده بچیزهای زمینی بکنم.
بعد از او من دیگر خودم را از جرگهء آدم ها، از جرگهء احمق ها و
خوشبخت ها بکلی بیرون کشیدم و برای فراموشی بشراب و تریاک پناه
بردم- زندگی من تمام روز میان چهار ديوار اتاقم می گذشت و می گذرد-
سرتاسر زندگیم میان چهار ديوار گذشته است.
تمام روز مشغولیات من نقاشی روی جلد قلمدان بود- همهء وقتم وقف
نقاشی روی جلد قلمدان و استعمال مشروب و تریاک می شد و شغل مضحک
نقاشی روی قلمدان اختیار کرده بودم برای اینکه خودم را گیج بکنم ، برای
اینکه وقت را بکشم.

برای خواندن بقیه مطالب دانلود بوف کور  را کلیک کنید.

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 15 شهریور1385 و ساعت 12:47 |
به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار                                 بسی نماند که غیرت وجود من بکشد

بخنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی                   مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد

 

سلام رفیق..ای کاش لحظه ای فقط لحظه ای بی درد و بی رنج داشتم.ديگر توان نفس کشيدن هم ندارم.از اين نوستالژی کهنه ام هم خسته ام.نظرت چيست اگر عشق را با تندی نفرت از گلو زخم زنم؟ عشق خائن را که ديگر سراپايم را به نکبت کشيده است؟ پريشانی هايی در ذهن دارم.ميترسم در قمار ميان عقل ونفرت بازنده باشم و افسوس که تا روز بازپس نخواهم دانست که برد با کدامين است!نمی دانم ...شب دلگیریست ،نمی دانم ساعت چند است....يك فنجان قهوه ی تلخ....

غلظت قهوه ای رنگش...... با آن شكلهای در هم و غريب چه دهنی دارند به من كج می كنند .....هوس تندی دود سيگار..... كه هنوز نتوانسته با آن رقصهای خاكستريش در دستان نسيمی كه از لای پنجره می وزد مغلوبم كند.....

و دلتنگی..... اين دلتنگی لعنتی كه عين خوره می جودم.....

وقتی به خاطرم می آيد كه....

آخ ... باز قلبم درد می كند.... خيلی درد می كند.....

چقدر شب ها تا صبح ستاره های بی چاره را بشمارم و تمام نشوند و من هم خوابم نبرد....

پير شده ام بس كه نخوابيده ام...:

زندانی‌ام٬ از دام بدم می‌آيد

از چوبه‌ی اعدام بدم می‌آيد

کی می‌شود آرام بخوابم يک شب؟

از قرص ديازپام بدم می‌آيد !    

چرا راحت نمی توانم مثل همين چند ماه پيش خودم را پرت كنم روی تختخواب و صورتم را توی بالش پر قوئی كه مامان بهم داده قايم كنم ..نمی دانم چطور شده كه نمی توانم مثل بچگی ها... دستهايم را زير سرم بگذارم و از پنجره بيرون را نگاه كنم ..اَه..... چقدر بوی دود می آيد اينجا....آه چقدر حرف دارم!

اجازه نمی دهم مثل موريانه ذهنم را بجود خاطراتی كه تلخی هاشان تا به امروز مرا از آنهمه پريدن ها بازداشته است.....مینویسم:

 شکر که غریبه ها آنشبت را ندیدند تا خبر آن را لای پیغام چهل کلاغ بپیچند و تحویل دهند.خوب شد ناآشنایی نبود تا بی اعتنایی تو را سوژه ی اختلاف آینده های دورمان کند . چقدر خوب که باز هم فقط به خاطر داشتن خاصیت جنون از نوع مبتلایی به عشق تو به رویت نیاوردم که کجای این زمین ایستاده ای؟
چقدر خوب که تو یا بلد نیستی یا می خواهی بلد نباشی که خودت نیستی و چقدر بد که اشنایی بیشتر نبود تا دلش امشب به حال بی کسی بسوزد که تو دلش را سوزاندی، زیبا عزیزم نشانی آن دختر هم هیچ به دردم نخورد تو رانمی دانم آن پیامی که غرق در لذت رسیدنش بودی با آن شماره کذایی اش گره از هیچ کار تو باز نکرد و تنها تکه غم دیگری را به آلبوم ناخوشایند با تو بودنم افزود . مهم نیست مرا که می شناسی؟ از همان حرفهاست ، این نیز بگذرد . زیبا، اسفند طفلک دود شده ی خدائیست اما انصاف می دهم خوب دودش را به چشمم فرستادی تا تمام شود . ترا با همه آنایی که اگر خودشان هم نباشند نامشان تنهایت نمی گذارد تنها می گذارم تو بمان و دیگران، نه زیبا، نمی دانم این چه دردیست نمی شود دوستت نداشت، تمامش می کنم همه چیز را به جز عشق.
دعا کن یک روز بر عکس این را بنویسم آن وقت خوشبختم. یقین دارم روزی این جمله را خواهم نوشت که تو در عطش ننوشتنش می سوزی .
بازی تقدیر گردشی ست نوبت من هم می رسد ، همیشه بازی شما و امثال شما نمی رسد همین می خواستم فکر نکنی هر کس چیزی نمی گوید معنایش این نیست نمی داند . به قول بعضی ها نگفتن دلیل بر نبودن نیست.

                              ((نامه هایی که پاره کردم))

                    

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در یکشنبه 5 شهریور1385 و ساعت 21:46 |
آی آدم ها که در ساحل نشسته شاد و خندانید ،آزادی

 

یک نفر در آب
            

                    جان سپرد ..                                    

سلام رفقا..

این چند روز افکار مغشوشی در ذهنم جاریست و ازارم میدهد..اینکه چطور بعد از اینهمه ظلم وبیداد باز هم مردم میتوانند تا این حد محافظه کار باشند .. اکبر،برادرمان زیر شکنجه جان داد،احمدمان دربیست و دومین روز از اعتصاب غذا بسر میبرد..مهندس موسوی ها..مانا ها در انتظارند تا اینبارمردم خودی نشان دهند،مردمی که در راه ازادیشان جان سپر کرده اند ولی دریغ..اری من در بین اقلیتی هستم که فریادش به جایی نمی رسد اما این را نیک می دانم که پیروزی نهایی ازان ماست..حتی اگر تک تکمان را ساکت کنند تاریخ تمام این جنایات را ثبت خواهد کرد..نمیدانم . نمیخواهم بدانم . نمی توانم ( یا نمیخواهم ) باور کنم که همه چیز تمام شد . که اینهمه شوق ، اینهمه شور ، اینهمه زجر ، هیچ نتیجه ای نداشت . نه نمیتوانم . میشود ادامه داد . میشود باطبی را نجات داد ، میشود به دموکراسی رسید ، میشود به آزادی رسید . میشود نگذاشت که خونها هدر رود . میشود که نگذاشت زندگیهای در بند ، قلمهای شکسته ، تن های رنج دیده ، اشکهای ماسیده بر صورت ، خونهای خشک شده در لابلای زخم شلاق ، حنجره های گرفته از فریاد ، دلهای شکسته ، تن های به یغما رفته ، پاکی فروخته شده در کنار خیابان ، چشم نگران مادران بر در که تا جگرگوشه شان از زندان ، از غربت ، از شورآباد ، از جنگ ، از دانشگاه ، از کوی دانشگاه ، از خیابان ... بازگردد ، بیهوده باشد . میشود زنده بود و آزادی را دید ، نه در غربت ، که همینجا ، روی همین خاکی که از آن متنفذم و عاشقانه دوستش دارم . میشود بر جامعه تاثیر گذاشت . میشود مردم را آگاه کرد . میشود تغییر داد . میشود راهی به آینده پیدا کرد که از دریای خون نگذرد . میشود آزاد شد و دچار شهوت انتقام نشد .نگو که همه چیز تمام شد . نگو که نتوانستیم . نگو که مردم نخواستند . نگو که تنها اندکی از مردم دغدغه های ما را دارند . نگو که خون سعیدی ، مختاری ، فروهرها ،محمدی ها... خون کسی را به جوش نیاورد .

نگو که تنها راه ،‌ ماندن است و تحمل کردن یا رفتن و حسرت کشیدن .

نگو که نفرینیان جهانیم ، نگو که طلسم ما جز با خون باطل نخواهد شد .

نگو که نخواهیم دید .

نگو که حسرت شادی و آزادی را به گور خواهیم برد . گوری که حتی بوی خاکش آشنا نیست .

نگو

نگو

نگو

نه . امیدم را از من نگیر . امیدی که از زمانی که خود را شناختم با من بوده . امیدی که تمام این سالها ، تمام این زجرها ، تمام این دردها ، تمام این تحقیرها را با یادش تحمل کردم .

امید صبحی که در آن ، من و تو ، من و ما ، همه زندگان این خاک کهن ، در طلوعش یکدیگر را در آغوش بگیریم و بگوئیم

امروز روز ما است .

روزی که آرزویش را داشتیم

روزی که سیاه نیست

روزی که سرخ نیست

روزی که تلخ نیست

روزی که هیچ رنگی ندارد

روزی که هیچ نامی ندارد

جز روز ما

نه . نمیتوانم . بدون امید ، بدون عشق ، نمیتوانم زنده بمانم . نمیخواهم بمیرم .

نگو .....

یاد شعر زیبایی افتادم که تقدیمتان میکنم:

مرگ ، تنهايي !

(( من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام.
عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد.
عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.
آزادی معبود من است.
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است.
هر دردی بی درد است.
هر زندانی رهایی است.
هر جهادی آسودگی است.
هر مرگی حیات است.
مرا این چنین پرورده اند من اینچنینم.
پس چرا از فردا می ترسم؟
.... من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم! ))
اينجا كه منم كجاست ؟

(( روح من يك اسب است ، اما دريغ كه در اينجا كه منم ،اسب تازي را نيز به

خراس مي بندند و با اسب گاري هم زنجير مي كنند .و در اينجا كه منم ،

ماندگاران آزادند و فراريان دربند ! ))

خاک راهتان ،نازیلا.

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در جمعه 27 مرداد1385 و ساعت 14:32 |
                  ميلاد با سعادت مولي متقيان حضرت علي ابن ابي طالب (ع) و روز پدر گرامی باد .

                  

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در سه شنبه 17 مرداد1385 و ساعت 11:20 |
                                           گل زرد و گل زرد و گل زرد

بیا با هم بنالیم از سردرد                                  عنان تا در کف نامردان هست

                                ستم با مرد خواهد کرد نامرد

 

     به خانواده و همرزمان و همدردان اکبر محمدی تسلیت می گوییم.

چند روز است که جریان شهید اکبر محمدی مبارز شجاع جنبش دانشجويی 18 تير و زندانی سياسی در بند و جان باختن مشکوک او پس از 9 روز اعتصاب غذا در زندان اوين موضوع مورد بحث عموم است...امشب شب هفت ان مبارز راه ازادی بود.بیش از این نتوانستم ساکت بمانم،احساس میکنم وظیفه اخلاقی من وبلاگ نویس است که با ذکر حقایق و بزرگداشت ان قهرمان ،جنایات حاکم بر زندانیان سیاسی را به گوش همگان برسانم."جنازه اکبر در سردخانه نشان می داد که او شکنجه شده است"وخانواده اکبر محمدی از سوی مقامات امنیتی تهدید شده است که در صورت مصاحبه با رسانه ها، منوچهر محمدی(برادر اکبر) به زندان اوین بازگردانده می شود.تا کی باید ساکت نشست هموطن؟هنوز شهادت با شهامت زهرا کاظمی از یادها نرفته بود که اکبر محمدی نیز در راه ازادی ایران شهید شد.اکبر محمدی اخرین قربانی نخواهد بود..

اکبر محمدی به نماد ديگری از پايداری در برابر استبداد دينی در ايران بدل گشت ونامش در تاریخ مبارزات آزادیخواهی ایران ثبت خواهد گردید!این شعر را تقدیم می کنم به روان پاکش:

بر سینه ات نشست
زخم عمیق کاری دشمن
اما،
ای سرو ایستاده نیفتادی
این رسم توست که ایستاده بمیری
در تو ترانه های خنجر و خون
در تو پرندگان مهاجر
در تو سرود فتح
این گونه چشمهای تو روشن
هرگز نبوده است

روحت شاد.

دانشجويانی مانند اکبر و منوچهر محمدی و احمد باطبی پس از گذشت هشت سال هنوز در زندانند.   پدر احمد باطبی دانشجوئی که تصوير وی با پيراهن خون آلوده ای در دست در مطبوعات سراسر جهان به چاپ رسيد و نزديک يک سال وی را با حکم اعدامی مواجه ساخت که سرانجام در دادگاه تجديد نظر لغو شد به خبرنگاران روزنامه های داخلی گفت که هيچ نشانه ای از آزادی فرزند خود نمی بيند.همسر احمد باطبي در گردهمايي روز چهارشنبه در سازمان ادوار گفت:

تا آخرين قطره خون از احمد دفاع مي كنم
 
من را تنها نگذاريد ، دوست ندارم بيست روز ديگر بيام اينجا و دور هم جمع بشويم و براي مرگ احمد گريه كنيم .

 

ساکت نشسته ای
اندر این دالان تاریک پر وحشت
پر ز غوکان و سگان هار بی طاقت
می نگرند در تو با چشمان قرمز خونین
در میان گرگ های این جنگل بی انتها
چون بره ای تنها
زنده ای آیا هنوز؟

فریاد کن بغض در گلو شکسته ات را
فریاد کن زخم خونین بر دل نشسته ات را
ای دوست
فریاد کن

از شقایق های پر پر
از یاران بر خون غلطیده
از دلهای سرد از سنگ سخت تر
بگو
جانم به قربانت
بگو

همگان متظرند
فریاد کن
بشکن سکوت این شب تاریک را
بشکن صدای زوزه ی این ناکسان نا اهل را
از صدای ناله ی یارت
وز پیراهن در خون شسته ی بر سر دارت
بگو
جانم به قربانت
بگو ...

ياد محمدي ها گرامي باد و راهشان پر رهرو..                                                                       
خاک راه تمام همگامان مبارز راه ازادی ، نازیلا..

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در شنبه 14 مرداد1385 و ساعت 1:8 |

درود رفقا..

در برابر لطف ها و بزرگواریتان چیزی نمی توانم بگویم..

این را می دانم که شما رفقا بخش بزرگی از زندگیم را تشکیل می دهید.

امشب  پیامهایتان را بازخواندم ...از پیام های تبریکتان سپاسگذارم.

خاک راهتان نازیلا ، مسافر شهر ارزوهای پائیزی...

ممنونم رفقا..

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 11 مرداد1385 و ساعت 0:49 |

............و امروز من به دنیا امدم !                                  

چقدر روزها و شب ها با شتاب میگذره . چه تجربه هایی اموختم ،از هزاران

راه رفته برگشتم و راه پیمودم و اکنون اینجا ایستاده ام همچنان عاشق 

دوستی و حقیقت و دانستن و شهامتم را از دست نداده ام، گر چه در این

زمانه بد بسر میبرم امیدم را از دست نداده ام و بدرستی میدانم که همین

یکبار است زندگی و بس و فراتر از همه چیز انسان ارجمند است.

انسان را دریابیم  بهمدگر احترام گذاریم .خاک راهتان نازیلا ..حالا دیگه با اجازتون میرم تا شمع ها رو فوت کنم..

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در دوشنبه 9 مرداد1385 و ساعت 18:34 |

                                                به داد لبنان برسید!

این حرف را مردی از مردم لبنان جلوی دوربین با بیچارگی داد میزد..درماندگی در چشمان مرد موج میزد..و ان احساس بدبختی که در وجودش بود تمام و کمال به وجودم منتقل شد..... هموطن ! چه باید کرد..برای بچه های بی گناه لبنان چه باید کرد که قربانی کله شقی حزب   الله و استعمار طلبی اسرائیل می شوند..لبنان ، عروس سیاه پوش خاورمیانه در اتشی میسوزد که جرقه اش را حزب الله با اسیر کردن دو سرباز اسرائیلی زد و اسرائیل به این اتش دامن زد..در اين لحظه شوم و ساکت صدای تیک تاک ساعت شکنجه ام می دهد ، زجر میکشم و ذره ذره غبار ميشوم از اینکه هیچ کاری برای نجاتشان از دستم بر نمی اید و اينک عرق سردی تمام وجودم را در بر گرفته است و سرب سوزانی گلويم را ميفشارد ،قطرات اشک ، سيل آسا بر دفتر یادگاری میچکد ، وای اگر اين بغض جاری شود .احساس میکنم فراموش شده ام و تاریخ جائی برای من نخواهد داشت  ، از تو ميپرسم هموطن .آيا در دفتر انظباط تاريخ مان حتي در بين بدها هم خواهم بود ؟. نه ، من هيچ چيز و هيچ كس نخواهم بود 1 ماه بعد از مرگم كاملا فراموش خواهم شد، احساس میکنم بیچاره ترین و مفلوک ترین  موجودی هستم که زمین و زمان در خود ديده است ، احساس عروسک تلخ و زشت و کهنه گوشه ویترینی را دارم و چقدر غریبم  در بین ديگر عروسکها که هر روز می آیند و می روند و با نگاهشان به دیدگان دختر بچه های شاداب چشمک می زنند، وصله ای نا موزونم بر صفحه سبز و مخملین گیتی ، هراس کودکی را دارم که دست مادرش را گم کرده است ، فیلی هستم در باغ وحش سیاست که عاجهایم را کشیده اند و برای سفر آرزومند تر از پرنده زخمی مهاجرم .آری هموطن.. .تصمیم نداشتم پست جدیدی بگذارم..ولی حجم این واقعیت که کودکان و مردمانی بی گناه انچنان کشته و زخمی و بی خانمان میشوند آنقدر سنگین است که کمرم را خرد می کند ، ای کاش .... تمام نفرينها نثار من ، تمام دشنام ها نثارمن ، تمامی دردهایتان را به من بدهید و فقط جانم را بستانید . زمانی افسار قلم را به دست می گرفتم ومغرور ترین اشعارم را به رخ کاغذ می کشيدم ، کاغذی که امشب ریشخندم می کند ، ای بسوزی دفتر ، که دلم می سوزد ، که دلم می سوزد ، دلم می سوزد .....        

                                          به داد لبنان برسید!

با توام هموطن

ای فريب خورده منارهای بلند و ستونهای طلا ، آيا می دانی روحانی مبارزت منگ از بنگ و نشئه از ترياک چه می کند ، کاش چشمانت میدید ، چشمان گریان زنی روسپی را که داستان ... .

فريادم را بشنو هموطن كه عاجزانه اميد را در نگاهت جستجو ميكند . كمكم كن كه غارت شدم هموطن

آی دزد

به دادم برس هموطن ..شرفمان را دزدیدند ، آ...ی ... دزد ... به دادم برس هموطن غیرتمان را دزدیدند ... به دادم برس هموطن وطنمان را دزدید ... به دادم برس ، به دادم برس ..

می دانی هموطن

من زنی 13 ساله دیدم ، بار دار ، معتاد ، تن فروش ، آیا گفته ام که دست دختر بچه  6 ساله ای  در دستش بود .... ؟؟؟ آیا دیده ای هموطن ، آیا شنیده ای ؟؟؟

کاش مورخین تاریخ نمی نوشتند ، ای کاش شاهنامه را درد نامه می سرودند  ای کاش ... از وطنمان فقط سرود ای ایران را به یاد دارم . می دانی ، احساس می کنم آن روز که درب مدرسه نگهبان و ديوار ها پر از حصارها ي پولادي بود. و ما تفسير قران می خواندیم ، معملم ، قرآنش را دزدیده بود .؟!! اگر مي دانستي چرا نگفتي ؟! چرا فرياد نكردي هموطن ؟!...

کجا بودم و به کجا رسیدم..خیلی دلم پر بود ،اگر زیاده روی کردم بر من ببخشائید رفقا ...

 

خاک راهتان نازیلا.

 

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در یکشنبه 8 مرداد1385 و ساعت 0:3 |

درود رفقا..

 

دو باره تابستان امده… بازدل را بدست روياها بسپاريم و فارغ از درس و مدرسه و منطق و زمانه ، مستانه به عشق و وطبيعت وزندگی بنگريم . كودكی و جوانی من پر از خاطرات خوب و شيرين والبته غفلتهای نابخشودنی ست !               
                               

                                    بازی مون بود بازی عروس دومادی مگه نه؟
                                       به من انگشتر كاغذی می دادی مگه نه؟

روز اخر مدرسه يادش بخير به افتخار فارغ شدن از 9 ماه درس و مشق ورها از دلهره تجديدی همه كتاب و دفترها را برگ برگ در مسير خانه به هوا می ريختيم وسبكبال و سبكبار! به پدر و مادر كه گيج و پريشان و شوكه از 3 ماه تعطيلی ما در استانه ايستاده بودند سلام می گفتيم

.عشق بود و نوجوانی ونياز . جوانی بود وغرور و غفلت. روز ها با دوستان و شبها سينما وگردش وترانه.

                    

ان روزها رفتند / ان روزهای جذبه و حيرت 
ان روزهای خواب و بيداری
ان روزها هر سايه رازی داشت 
هر جعبه سربسته گنجی را نهان ميكرد
گويی جهانی بود / هركس زتاريكی نمی ترسيد 
در چشمهايم قهرمانی بود
ان روزها رفتند / ان روزهای خيرگی در رازهای جسم
ان روزهای اشنايی های محتاطانه با زيبايی رگ های ابی رنگ
و دستی كه با يك گل / از پشت ديواری صدا ميزد / يك دست ديگر را
وعشق كه در سلامی شرم گين خويشتن را بازگو می كرد 
ان روزها رفتند / واز تابش خورشيد پوسيدند.

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 4 مرداد1385 و ساعت 13:54 |

غارت زده

 

      صداي التماس زن در سالن مي پيچيد

_ دكتر تورو به خدا ، به هركس كه مي پرستي يه كاري بكن ،فقط بگو بايد چه كار كنم هر كاري بخواي برات انجام مي دم .

در اين هنگام زن نگاهي به چاک يقه اي که عمدا تا حدودي باز گذاشته بود انداخت .

شوهرسر به زير افكند ،جوانكي بازيگوش لبخندي زد.

 زن همچنان مي ناليد:كه خدا هيچ كار خيري رو بي جواب نميذاره.

    ناله هاي زن به مانند ميخي بلند در اعصاب و مغز شوهرش فرو مي رفت وقلب پراز دلهراه اش را به لرزه مي انداخت

      نگاه مرد ثروتمند بي احساس و بي تفاوت و زن بيچاره همچنان مي ناليد ، چند گام آنطرف تر شوهر طفل سه ساله را در آغوش مي فشرد ، نگاهش تلاقي دو نقطه ياس و حسرت و شايد زمين وزمان را هم ناسزا مي گفت .برعكس دكتركه به آينده طلائي فرزندش  مي انديشد .

      بايد تمام حساب سپرده ها را ببندم در اولين فرصت تمام سرمايه ام را نقد ميكنم و با زن و فرزندم به يك كشور اروپا ئي مي روم . مطمئنم با تخصصي كه من دارم به راحتي مي توا نم زندگي كنم . من هرگز نخواهم گذاشت …

و دكتر به فرزندش فكر مي كرد.

      صداي زنگ موبايل ناله هاي زن را متوقف كرد – و معامله اي ديگر: عاليه دوماهه صد تومني (ميليون) برگردوند ، زمين رو مي پرستم ! بايد صداي زنگ اين جيرجيرك رو هم عوض كنم ،صداش ديگه خيلي تكراري شده . شايد آهنگ .... 

دكتر بسيار خوشحال بود و طبعا زن نيز خوشحال كه شايد فرجي شود.!

   دكتر با اسباب بازي عصر ارتباطات ور مي رفت و صداهاي عجيب و غريب زنگها را يكي پس از ديگري عوض مي كرد – زن حيرت زده با طرحي تلخي از لبخند ، لختي خيره ماند و سپس ناله ها از سر گرفت ، شوهر سر بزير افكنده از سالن بيرون رفت و طفل بيخبر از همه جا چه معصومانه در آغوشش خفته بود دود سيگارش در فضا ناپديد مي شد و به اين مي انديشيد كه

خوب شد كه  همكلاس قديمي مرا نشناخت ، اي خدا كاش زودتر از اين زندگي نكبتي راحت شم .چرا يكي مث اون و يكي مث من ، اون زمان مدرسه هم راننده به دنبال او مي آمد و من بايد سريع به مغازه خراطي ميرفتم و پا دويي مي كردم .اونجا معلمها به او ميگفتند آقا و به من كره خر .شايد با هم يه فرقي داشتيم چون اون موقع هم ميگفتند ما بين هيچكس فرق  نميذاريم ، نكنه يه وقت بلائي سر بچه ام بياره ، نكنه من رو بشناسه . خدايا خودمو به تو سپردم.!

     دكتر همكلاسي را مي شناخت از همان اول هم شناخته بودش از دوماه پيش و خوب هم به ياد مي آورد تمام روزهاي دوران دبستان را. دردل به او ناسزا ميگفت كه

 نامرد يادته تو مدرسه چقدر منو كتك مي زدي ،يادته به من مي گفتي بچه ننه ، حالا چرا قايم شدي .يالا بازم بهم بگو بچه ننه ، بازم بگو ...

    خدايا اين موجودات مفلوك چيه كه آفريدي اگه اينها نبودن مگه قانون خلقت لطمه مي خورد من فكر مي كنم كه بهتر مي شد . الان هر جا که ميري يکي دوتا از اين آشغالا رو مي بيني ... ا...ه که حالم ازشون بهم مي خوره همه بي کارند همه بدهکار و همه بيمار اصلا واسه چي دنيا اومدن من نمي دونم.؟! چرا اين همه ننه من غريبم ميکنند ؟

     چشمان دكتر برقي زد و خواهشهاي زن نيز به ثمر نشست - بسيار خب من حق المعالجه خود را     نمي گيرم! و لي هزينه بيمارستان ديگر دست من نيست بايد آن را بپردازيد .

     زن اشكهايش را پاك مي كرد : آقاي دكتر اجازه بديد دستتان را ببوسم اجازه بديد… زن مرتب با ناباوري تشكر مي كرد و در سر به اين مي انديشيد كه خدا پدر كارگردانهاي باليوود را بيامرزد كه اينچنين رسم جوانمردي را رواج مي دهند.

در اين هنگام دکتر، بدن زن را به دقت برانداز ميکرد ...

    صداي دكتر غرور بيشتري يافته بود و بلند تر صحبت مي كرد در عين حال اطراف را نيز زير نظر گرفته بود تا ببيند چه تاثيري بر حاضرين در سالن مي گذارد .

    بسيار خب ..بسيار خب خواهر من کافيه ، گوش كن ببين چي ميگم . براش نوبت مي زنم براي ماه ديگه ، بايد حتما عمل بشه . حاضرين برايش كف مي زدند و زن خرسند بود . كاغذ را از دكتر گرفت و شتابان خارج شد . دکتر هم طوري وانمود ميکرد که دوست نداشته ديگران حرفهايشان را بشنوند و يقين داشت تمام حاظرين از جوانمردي واز خود گذشتگيش داستانها خواهند گفت که گوش به گوش خواهد گشت .

    مرد بيچاره به محض ديدن همكلاسي سيگارش را خاموش كرد و سر بزير افکند.

    هي آقا چه خبرته – اين بچه مسلوله احمق – (هيچ کس نمدانست که آيا آن کودک واقعا مسلول بود ) لحن صداي دكتر بيشتر خصمانه بود تا اندرزگويانه –شما زالوها به چه درد اين اجتماع مي خوريد فقط مي خوريد و مي خوابيد و دود مي كنيد – مرد بيچاره سر بزير افكنده بود و خدا را شكر مي كرد كه چهره اش آنقدر شكسته شده است كه همكلاسي اورا نشناسد ، دكتر مرتب حرف ميزد و شايد فكر مي كرد كه همكلاسي معتاد است . و لي همكلاسي هيچ دردي نداشت به غير از بيكاري .عاجز  ودرمانده تر از قبل فقط گفت : چشم

   (اي لعنت به چشم ،لعنت به هر سري كه به پائين مي رود تا بگويد چشم ، لعنت به دستي كه به سينه ميچسبد و كمري كه خم مي شود تابگويد چشم ، لعنت به من كه به تو گفتم چشم و نفرين به تو كه خواستي تا بگويم چشم .)

روزها مي گذشتند و حال طفل وخيم تر مي شد. مرد عاجز مرد غمگين مرد بيچاره هر دري را مي زد.

ميداني كه وضعم خوب نيست ، بيكارم ، بچه ام مريضه ، اگه اين پونصد تومن رو به حساب بيمارستان نريزم بچه ام ميميره – تورو خدا –پولتون رو پس ميدم ،براتون كار ميكنم ، هر كاري باشه .

صداي كوفته شدن دربهاي بزرگ آهنين قلب رنجور مرد را مي آزرد – او فراموش كرده بود هيچكس دست يك زمين خورده را نمي گيرد .

(جوانمردا ، جوانمردا ، چنين بي اعتنا مگذر ، زپا افتاده ام دست نمي گيرند.... )

    سه روز به وقت عمل باقي مانده بود .حماسه سرماي بي رحم دي ماه بود و مرد تنها . بن بست بيكاري و بي پولي بود و شاهراه احتياج. مي انديشيد

 اجاره لانه ام را نداده ام ، هيچ زهري در يخچال خانه پيدا نمي شود ، لعنت به اين فلاکت پول يخچال ساز را هم ندادم  ، طفل بيمارم در حال مرگست . اي خدا مرگم رسان ، مرگم رسان كه بيزارم .

      پاي تاول زده در كفش خراب يخ زده بود . مرد كنار آتش لبو فروش چمباتمه زد ، چشمش خيره به بانك آنطرف خيابان ، قصري با سنگهاي سياه و پنجره هاي سبز وحجرهاي پر از درمان . پوستر هاي از برادر بزرگ بود و لبخدي اميد بخش و شايد هم تحقير آميز و همچنين که هر 50 هزارريال يک امتياز ! فکر کرد که چقدر از اين 50 هزار ريال ها کم دارد و براي هر کدام در هر روز چقدرامتياز ار دست داده است (مخ همه کس سوت خواهد کشيد ) سيگار نيمسوخته را از جيب بيرون كشيد و آتش كرد،آرنجها را بروي زانو گذاشت و سر را به کف دست تکيه داد و همچنان خيره ،ساعتي گذشت.

      زن و مردي دست در دست از بانك بيرون آمدند و کمياب ترين محصول مجاز محبت يعني لبخند را نثار يکديگر مي کردند ،بايد زوج خوشبختي باشند . مرد پولها را در كيف زن گذاشت .

     بيچاره مرد- ناخودآگاه به دنبال آنها به راه افتاد.

   از خيابان گذشتند و وارد يك كوچه شدند . حالا چند قدمي بيشتر با آنها فاصله نداشت صدايشان را مي شنفت . زن ميگفت:

   خدا پدرش رو بيامرزد قسط بنديش بد نشد . !

مرد جوان ميگفت :

   ولي خيلي بدهكار شديم خدا به خير بگذرونه ، چقدر همه چيز گرونه . كاش مي شد بدون اين تشريفات دست هم رو ميگرفتيم و يه گوشه اين دنياي گل و گشاد براي خودمون يه چار ديواري  مي ساختيم.!

    زن جوان ادامه داد:

 غصه نخور خدا كريمه من ميدونم همه چيز درست ميشه . فوقش چند سال لباس و كفش نو نمي خريم! كمتر ميخوريم و زود از خواب بيدار ميشيم كه بتونيم پياده به سر كار بريم !،ولي در عوض وقتي بچه مون دنيا بياد و پنج ساله بشه ديگه بده كار نيستيم….

    مرد بيچاره شرمگين بود .  بغض گلويش را ميفشرد . ميخواست برگردد ولي پاهايش به فرمان او نبودند دلش مي خواست چنان فرياد بكشد كه گوش آسمان كرشود . ليک رمقي در ناي بغض آلودش نبود. ياد طفل بيمارش نيشتر به قلبش مي زد .

  يکي گرفتار فرزند در حال مرگش و ديگري دلواپس موجودي که هنوز به دنيا نيامده است.

شايد ديگر فرصتي دست ندهد ،شايد ديگر … نه حتي نمي خواهم  فكرش را هم بكنم.

    فريادهاي تازه عروس در كوچه مي پيچيد كه عاجرانه كمك مي خواست و دو مرد به فاصله چند متر از هم به سرعت مي دويدند .

     و افسانه اين کهنسال وادي بي فرجام دوباره تکرار شد که سنگ را جلو لنگ مي اندازد مرد بيچاره به زمين خورد و تازه داماد به او رسيد . مرد مقاومت ميكرد، چشمانش پر از التماس بود ودستانش سرد سرد .تازه داماد ترسيده بود زيرا بدون پول ، عروسي سرنميگرفت و آبرويش مي رفت ، شايد هم به زندان مي افتاد .

    يكباره حادثه اي رخ داد نوري شديد در مردمكان چشم مرد جهيد و سوزشي در پهلوي خود حس نمود . تازه داماد ترسيده بود چشمانش داشت از حدقه بيرون مي زد ، كارد دسته گوزني به آرامي از دستش افتاد ، تمامي اعضاي بدنش شل شده بودند و اختيار آنها را نداشت . بيچاره مرد با تمامي قدرت اورا هل داد  هر دو تعادلشان را از دست دادند . تازه داماد از پشت به زمين خورد . سرش به جدول سيماني برخورد كرد و دنياي تيره در نظرش تيره تر شد . بيچاره مرد لختي تامل كرد ولي تازه داماد بدون كوچكترين صدائي در خون غلتيد و آخرين بازدم در سينه اش فروماند. باز دمي که شايد تا ساعاتي ديگر غرق هيجان مي شد!

    بيچاره مرد يك دست بر پهلو و يك دست دور كيف پس مانده هاي توانش را جمع كرد و لنگ لنگان پابه فرار گذاشت . به محض دور شدن از محل خود را در خرابه اي پشت يك بشكه زنگ زده مخفي كرد .تنش مي لرزيد ،دستانش يخ زده بود و از پهلويش خون بي رمق به آهستگي مي گريخيت. و آسمان برفي بي اعتنا ميباريد .

    صداي همهمه مردم به گوش مي رسيد كه وحشت زده فوج فوج به اين سو و آن سو مي رفتند . صداي تازه عروس را مي شنيد كه بر سر نعش شويش ضجه ميزد ،صداي آژير پليس و صداي رئيس كه به سربازها فرمان جستجو مي داد تنش را ميلرزاند . دقايقي گذشت ، آمبولانسي نزديك شد صداي تازه عروس دوباره بلند شد و مدتي بعد همه چيز به پايان رسيد زيرا زمان فراموشكار ترين است ،مردم به خانه هايشان بازگشتند و تازه عروس هم ناپديد شد شايد هم به كلانتري رفته بود . شايد با يک ليسانس وظيفه در سر پر کردن فرمي ميلاسيد و شايد هم به فکر اين بود که قاپ کس ديگري را بدزدد ، زيرا زن ناتوان است ، زن به حامي نياز مند است ، زن انسان نيست . زيرا زن فقط يک  ... است .!

    بيچاره بي صدا مي گريست … خدايا مرا ببخش نه هيچگاه ..خدايا … نمي توانست ذهنش را متمركز كند . به زحمت از جايش بلند شد ولي نميتوانست  تعادلش را حفظ كند و دوباره به زمين افتاد ،به فرزندش فكر مي كرد كه از چند روز ديگر آزاد و سرحال دوباره شيطنت مي كند ،تواني در خود نيافت و ديگر بار و ديگر بار . زانوانش يخ زده و سرما به جانش رسوخ كرده بود .

   حالا ديگر نيمه شب بود پلكهايش سنگين شده و چشمانش تار ميديد دست خونين و يخ زده را بر ديوار نهاد که بلند شود، نمي خواست تسليم شود ، ... و لي شد.

    از دور صداي چند نفر به گوش مي رسيد كه نزديك مي شوند.

دوشب بود كه بيوه زن و طفلش منتظر بازگشت بيچاره مرد بودند سرما بيداد مي كرد و طفل بهانه مي گرفت ، زن آخرين گالن نفت را براي بخاري آماده كرد .كه ناگهان زن صاحبخانه با چهره اي رنگ باخته درب را گشود و بيوه زن را از آنچه بر شويش رفته است با خبر كرد و خواست كه به پزشك قانوني برود. سپس بي هيچ حرفي درب را كوبيد و خارج شد .شايد ملاحظه عذا دار بودنش را کرد که نخواست فردا خانه را تخليه کند ، شايد هم ميخواست در فرصتي مناسب تر با واژگاني وحشي تر به نبردش برود.

-           بيوه زن زانوانش سست شد و به كنار اطاق نشست چشمانش بي نور به مهتابي خيره مانده بود حتي پلك هم نمي زد .

   طفل ساعتها بود كه به خواب رفته بود و بيوه زن بخاري را آماده كرد صداي گريه طفلش را شنيد ، به سراغش رفت واو را در آغوش كشيد ، بدن طفل سرد سرد بود. تو گوئي ساعتهاست كه مرده است .قطره اشكي بر گونه بيوه زن چكيد و همه ميدانند بعضي آلام آنقدر سنگين هستند كه نمي توان برايشان گريست . دوباره طفل را در آغوش گرفت و بوسيد و گوش را به صورتش  نزديك كرد. گويا مي خواست از چيزي مطمئن شود .

    دقايقي گذشتند بيوه زن به سوي كمد لباسش رفت و لباس عروسيش كه تنها لباس زيبايش  بود به تن كرد . روبروي  آينه ايستاد و گيسوان مادرش را شانه کرد . سربی سوزان گلولیش را میسوزاند و شرنگی به قلبش می ریخت ، مادر را براي هميشه بدرود گفت  و به سمت فرزند بازگشت ديگر هرگز مجبور نبود در مصرف نفت پرهيز كند، كنار كودك دراز كشيد و زيبا ترين آواز دنيا را كه  همه ما از هر آوازي بيشتر دوست داريم زمزمه كرد .لالالا گل پونه …

    ساعتي بعد خانه در آتش مي سوخت .سوت موتور هواپيما در فضا مي پيچيد ودكتر با لبخند از شيشه هواپيما تكه نور مشتعل را به فرزندش نشان مي داد .در كوچه هر كس براي ديگري حكايتي ميگفت .

پايان

   خاك راه تمام ايرانيان، نازیلا.

 

درود بر رفقا . زن ، انسان است ، زن، انسان است و هزاران بار ميگويم که زن، انسان است . اگر خدا را از اين مردم بگيريد چه خواهد شد . اگر ديگر کسي نگويد خدا کريمه ، چه خواهد شد .. لطفا در مورد ماجراي داستان نظر بدهيد . همين ...

 

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 4 مرداد1385 و ساعت 13:34 |
سلام رفقا...

چند روزی نبودم و وقتی آمدم با دیدن نظرات زیبا و ایمیل ها و آفلاین های

قشنگتان غمی که اندر سینه داشتم تسکین یافت ،

خاک راه تمام رفقای با مرامم...

جونم براتون بگه اگه براتون  مهمه که بدونید من این مدت کجا بودم

باید عرض کنم خدمتتون که اگه جغرافیتون خوب باشه لابد می دونید که

وسط این کشور گل و بلبل و سنبل یه کویر هست به این گندگی..

که حاشیه این کویر شهر خاطرات من ،یزد،شهر دوستی های

 بی نهایت من قرار دارد..من دو مهمان عزیز از این شهر داشتم که بودن

با انها مثل رویایی شیرین بود..رفقا من به آرزویم رسیدم ولو اندک مدتی..

آزاده من آمد..آزاده مهربانم و شهاب عزیزم امدند و به تلخی انتظار

پایان بخشیدند..

در تمام مدتی که با انها بودم با تمام افکار مالیخولیائی نو ظهورم

 ـ البته بر پایه زیر ساخت های قدیمی ـ لحظاتی وجود داشته که

 معتقد بوده ام زندگی ارزش نفس کشیدن را دارد!

لحظاتی که با همه وجودم آرزو کردم که زمان متوقف شود..

                                                                                          ولی نشد!

 

هر چند که روزگار مثل همیشه چوب لای چرخم گذاشت و در چهارمین شب

زیبایمان با یه میتسوبیشی وانت تصادف شدیدی کردم و با اینکه همه له و

لورده شدیم،شکر خدا  صدمه جدی به هیچکدام از سرنشین ها وارد نشد

وگرنه تا اخر عمر خودمو نمی بخشیدم..

در کنار انها به دوران خوش یزد بر میگشتم ،کم کم بچه های خودمونم به  

جمعمون اضافه شدند..ولی مثل تمام روزهای خوش این مدت به سرعت

سپری شد و لحظه تلخ خداحافظی از راه رسید و عزیزان من یک به یک  از

دیار من سفر کردند..(تو جامه دان پر می کنی/من خالی از جان می شوم)

بعد از رفتن انها حال و حوصله هیچی رو ندارم ولی بیش از این نمی تونستم

شما رفقای خوبمو در انتظار بذارم ،با خوندن کامنت ها و پیامهاتون رعشه

بر اندام قلبم افتاد و با خود فکر کردم حق ندارم رفقا را در نگرانی بگذارم..

راستش رفیق، گوشه گوشه خانه پر از خاطراتشان است و هر جا می روم

جای خالیشان را احساس می کنم، این مدت بدجوری بهشون

عادت کرده بودم ...

از همه جا رفته بودی ..بی اعتنا رفته بودی..

                                               من موندمو خیابونا..پرسه زدن تو میدونا..

 

ایام به کام..

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در پنجشنبه 29 تیر1385 و ساعت 12:51 |

            دهم تیر ماه

            تولد بابک خرمدین 

       مبارز راه آزادی گرامی باد! 

                          

                              سرخ تر، سرخ تر از بابك باش  
        

                                 روح بابك در تو - در من هست، 
      

                                مهراس از خون يارانت - زرد شو 
      

                               پنجه در خون زن و بر چهره بكش،

 

                                          مثل بابك باش - نه!

                                   سرخ تر، سرخ تر از بابك باش

                               دشمن اگر چه خون مي ريزد، ولي

                                    از جوشش خون مي ترسد.

                                        مثل خون باش، بجوش!

                                 وين جهان، روي زمين، شهر و ديار

                                      بايد! يكسر ، بابكستان گردد

                                   تا كه دشمن درخون غرق شود، 

                        وين خراب آباد از جغد شود پاك و گلستان گردد.

                                         خسرو گلسرخي ـ 1350

  

                                         babak khorramdin

                          

                           بابک خرمدين سردار جاويد ايران

 

با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی ،عربها که از ژرفای بیابانهای عربستان به ایران آمده بودند نظامی را بر پا کردند که ایران را به ما قبل دوران مادها برد .ولی خوشبختانه با پیروزی انقلاب بزرگ شرق به رهبری بزرگ مردی به نام ابومسلم خراسانی نظام شبه برده داری و شبه فئودالی اعراب به یکباره فرو ریخت و دوباره ایرانیان اصیل به حکومت بازگشتند و مملکت را در دست گرفتند و تلاش برای از بین بردن نظام شبه فئودالی و برده گی اعراب را آغاز کردند .ازجمله پیشگامان این شورش بزرگ برای رسیدن به ایرانیت می توان به

بزرگ مردی چون بابک خرمدین اشار نمود.خرمدین در آن زمان به کسانی گفته میشد که دارای دین بهی میبودند که آنرا زرتشتی مینامیدند . در انجمن بابک گریستن معنی نداشت و آنان از آیین زرتشتی و مزدکی پیروی میکردند و گریستن را جزو مکروهات دین میدانستند و شاد زیستن را مستحبات . اما شاد زیستن برای آنان به این معنا بود که تنها زمانی انسان میتواند شاد باشد که در جامعه محرومیت نباشد و مردم در رفاه باشند . آنان از آیین زرتشتی پیروی میکردند و چراگاهها و رودخانه ها و زمینهای کشاورزی را برای مردم رایگان قرار دادند تا اربابان نتواند حقی از کشاورزان ضایع کنند و سپس ازدواج یک مرد با دو زن در یک زمان را منع کردند و مساوات بین زنان و مردان را برقرار کردند . بابک سردار ایران در آغاز قرن دوم و به عبارتی در سال 200 ق جنبش خود را رسما آغاز کرد .مرکز فعالیت بابک در آذربایجان بود . به گزارش "بلاذری" در حاکمیت ابن فیس اعراب گروه گروه به اذربایجان خیزش میکردند و اموال و زمینهای آنان را تصرف کردند .ابومسلم شرق ایران را از اعراب پاکسازی کرده بود ولی آذربایجان همچنان در قدرت اعراب بود .بنابراین بابک برخاست و به پشتوانه مردم دست به نهضتی زد که در تاریخ همیشه جاوید ماند .بابک در تمام جنگ ها بر علیه اعراب پیروز میشد ، بعد از این پیروزی های چشمگیر بابک ، به گفته تاریخ طبری ،مردم تا اصفهان و همدان به جنبش او پیوستند .در آن زمان مامون در سال 18 رجب 218 ق درگذشت و برادرش معتصم به جایش نشست . او بلافاصله لشگری به غرب ایران گسیل کرد که به گفته تاریخ طبری در اواخر

این سال، شصت هزار نفر از روستائیان همدان را قتل عام کردند . ولی در نهایت بابک سپاه

معتصم را شکست داد و مرز فعالیت بابک تا بغداد هم رفت و معتصم از بیم حمله بابک به

کاخش محل خود را به سامرا منتقل نمود و آنجا در آینده پایتخت دولت عباسی شد . در آن

زمان معتصم مبارزه با بابک را به دست یک  شاهزاده ایرانی فراری  که به وی پناه

آورده بود به نام افشین داد که از خاندان ساسانی بود . افشین که به دستور معتصم قصد جان بابک را کرده بود تصمیم به جنگ با وی گرفت ولی از آنجا که میدانست در این جنگ باید

تعدادی زیادی از هموطنان خود را بکشد دست به گفتگو زد و از مردم خواست تسلیم وی

گردند . به گفته تاریخ طبری تعدادی زیادی از مردم که از جنگ و کشتار به تنگ آمده

بودند تسلیم افشین شدند . و افشین در یورشی به سپاه بابک تعداد زیادی ازآنها را کشت ( در

زمستان 214 ش ) و بابک مجبور به فرار گشت .

بعد از گذشت دو سال ( در سال 216 ش ) بابک موفق به جمع آوری سپاه دیگری شد و آماده مقابله با افشین گشت و بعد از چنیدن نبرد با افشین هردو تصمیم به صلح کردند و در زمانی که برای گفتگو به مکانی نزدیک شده بودند تیپهای سپاه افشین وارد شهر شدند و و آتش گشودند و شهر را ویران ساختند عده کثیری کشته شدند( به طوری که بعد از گذشت سه روز اثری از شهر به جا نماند ) گروهی بر فراز قلعه بابک رفتند و پرچم اسلام را در آنجا بر افراشتند .در نتیجه خبر به بابک رسید و او مکان گفتگو و صلح را ترک کرد و خود را به شهررساند . ولی دیر شده بود و خانواده بابک از جمله پسرش اسیر شده بودند .در چند روزبعد مادر و زن و برادرش دستگیر شدند و بابک به تنهایی مجبور به فرار به ارمنستان شد.افشین که برای دستگیری بابک جایزه های زیادی گذاشته بود مردم را  به فروختن بابک تحریک کرد . و در نهایت یکی از کشاورزان که رخت و لباس برازنده و شمشیر زرین او را دید متوجه شد اوشخص معمولی نیست و احتمالا بابک خرمدین است و در نتیجه او را به منزل دعوت کرد و بابک که خسته از راه و جنگ و زندگی بود ، دعوتش را پذیرفت . و بعد سراغ کشیش شهر رفت و او را خبر داد و در نتیجه کشیش بعد از چند روز پذیرایی از بابک و جلب اعتماد وی محل او را به افشین اطلاع داد و در نتیجه بابک دستگیر شد . سپس او را دست بسته به قرارگاه افشین بردند و در بین راه مردم جمع شده بودند و از دستگیری رهبر محبوبشان زنان شیون میکردند و بر سر میزدند . سپس خلیفه جایزه بزرگی به افشین داد و دستور داد تا بابک را به سامرا منتقل کنند و او را در لباسی زنانه و حنا کرده همراه با نقش و نگار در شهر گرداندند تا درس عبرتی برای دیگران شود و سپس مراسم اعدام او با هیاهو و شلوغی زیادی آماده اجرا گشت . "ابن الجوزی" مینویسد معتصم در کنار بابک نشست و گفت تو که اینهمه استقامت و مبارزه کردی حالا مشخص خواهد شد که چقدر تحمل داری . بابک نیز گفت : خواهیم دید . چون یک دست بابک را با شمشیر زدند خون از بازویش فوران کرد و او با دست دیگر صورتش را از خون آن رنگین کرد .خلیفه پرسد چرا چنین کردی ؟

 بابک گفت : وقتی دستهایم را قطع کردی خون بدنم خارج

میشود و چهره ام زرد رنگ و آنگاه تو خواهی گفت که چهره من از ترس مرگ زرد شد و

من مایل نیستم چهره زرد رنگ مرا دشمن ببیند.

چه بزرگ بود مرد٬چه حقیر بود مرگ٬ چه حقیر تر بود دشمن!

پیش دشمن حقیر٬مردبزرگ٬بزرگتر باید.

سپس پاهای بابک قطع شد و شکمش را دریدند و در نهایت سر از بدنش جدا کردند و لاشه

بابک را بر روی چوبه داری بلند در سامرا قرار دادند و سرش را خلیفه برای عبدالله طاهر

به خراسان فرستاد . اعدام بابک چنان مهم بود که محل دارش تا چند قرن به نام "خشبه

بابک" ( چوبه دار بابک ) شهرت همگانی داشت . برادر بابک نیز مانند وی طبق گفته

طبری تکه تکه شد و او هم مانند برادربدون فریاد و شیونی از دنیا رفت .پس از مرگ بابك،

خليفه مترصد فرصتي بود تا خيالش از طرف افشين خائن نيز راحت شود. خليفة رياكار در سال ۲۲۶ يعني پس از 4 سال از مرگ بابك، افشين را نه به عنوان توطئه بر ضد خلافت، بلكه به عنوان حفظ آيين نياكان و تظاهر به مسلماني به محاكمه كشاند. افشين عمري دست بر سينه، خواب سروري مي ديد و براي رسيدن به آن نقشه هاي باطل مي كشيد دوگانگي شخصيت در او به فاجعه اي دوگانه انجاميد، اجتماعي و فردي!

هم نام او به عنوان دستگير كننده بابك در تاريخ قلم خورد و هم به آرزوي سروري نرسيده جان

باخت و اين بود عاقبت خيانت!!!
هم اکنون مراسم یادبود این سردار در شهر کلیبر در آذربایجان بر فراز کوهی که قلعه بابک

آنجا قرار دارد همه ساله در دهم تیرماه گرامی داشته میشود .

                        قلعه بابک     

 

بدین گونه بابک خرمدین بعد از 22 سال مبارزه پر افتخار برای کشورش که

 در تمام جنگها با اعراب پیروز بیرون می آمد با توطئه یک ایرانی فراری و

  مردم ناسپاس گرفتار شد و زندگی اش به پایان رسید .

 

 

تقدیم به بابک خرمدین و فرزندانش :  

                         

                             « هرکس به طریقی ، ابراز کند عشقش»

                      

                         خلیفه به سر تختش ، بابک به سر جانش

              

                            « هم خلیفه و هم بنده ، هستند گرفتارش »

                   

                             زنهار نپنداری ،  یکسان به بازارش

           

                                آن تشنه ی زر باشد و زور است مرام او

                   

                               خود خواهی حیوانی ، یا موضع یکسو یش

               

                         وین در ره آزادی ، هم حرمت انسانی

                  

                                جان داده هزاران سال ، آویخته بر دارش

                   

                                    در کارگه اضداد، باشند دو قطب ضد

                  

                                جنگ است بپا هرجا ، در ذره و در کل اش

                       

                                                             *

ز بیم زرد است».

          پروردگارا آنچه را که به بابک عطا کردی از تو خواستارم....ایام به کام.

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در جمعه 9 تیر1385 و ساعت 16:3 |

مازنده به آنیم که آرام نگیریم

  موجیم که اسودگی عدم ماست

                                                          babak khorramdin

با توجه به اقدامات غیر دموکراتیک  جمهوری اسلامی به هنگام برپائی جشنهای

سالروزتولد بابک خرمدین در سالهای گذشته، امسال سازمان دفاع ازحقوق بشر

در آذربايجان جنوبی( ایران) و انجمن  دوستی دانمارک – آذربایجان  دریک

اقدامی گسترده  نظر جامعه جهانی را به این رویداد عظیم تاریخی جلب میکند. و

با ارسال نامه و فکس به مجالس و مقامات کشورهای غربی ،

سازمانهای دفاع ازآزادی بیان و برابری شهروندی و مطبوعات غربی وخاورمیانه ،

خواهان توجه آنان به اقدامات احتمالی جمهوری اسلامی درهنگام برپائی جشنهای

سالروز تولد بابک خرمدین شده و با محکوم کردن اقدامات سالهای گذشته

جمهوری اسلامی،  برپائی این جشنها و ابراز احساسات مقدس خود جوش مردمی

را در یک جؤ دوستانه حق طبیعی ترکهای ایران دانسته و از تمامی سازمانها

ونیروهای آزادی خواه  برای برخورد با اقدامات احتمالی جمهوری اسلامی

 یاری می طلبد.

 

مراجعت به جامعه جهانی

 ۱۰تیر ، میلاد بابك روز جهاني مبارزه با مظالم فرهنگي در جهان.

نه ظلم كنيد ونه ظلم بپذيريد. 

 

فريادي است از اعماق انسان ها در هر عصر ونسلي ،فريادي كه تمامي انسان ها

 

را فارغ از :زبان،انديشه،ايدئولوژي،رنگ،نژاد،دين،و...به مبارزه با ظلم پذيري وظلم نكردن فرا مي

 

خواند.فريادي كه تمامي انسان هاي جهان را در هر نقطه اي ازاين كره خاكي به مبارزه همه جانبه با مظالم

 

فرهنگي دعوت مي كند.

دبـيركل سازمان ملل متحد: رجاء واثق داريم كه اين سازمان پيشنهاد ‹‹روشنفكران خط مقدم مبارزه بامظالم

فرهنگي ››را پذيرفته ميلاد بابك خرم دين قهرمان ملت تورك و ‹‹شهيد راه آزادي ملل تحت ستم مظالم

فرهنگي ››را كه هر سال در 10تير ماه شمسي در تورانيورد آذربايجان برگزار مي گردد به عنوان ‹‹روز

جهاني مبارزه با مظالم فرهنگي در جهان ››اعلام نمايند،تا انسان هاي تحت ظلم وستم مظالم مدني/فرهنگي

را در حفظ و صيانت از حقوق مدني/فرهنگي مخير گردانيده دولت ها را موظف كنيد كه حقوق مدني/فرهنگي

ملل تحت ظلم و ستم مظالم فرهنگي  را به رسمیت بشناسند.

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در جمعه 9 تیر1385 و ساعت 16:0 |

     شهادت حضرت فاطمه زهرا (ص)

 

    را به تمامی مسلمانان تسلیت عرض مینمایم.

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در پنجشنبه 8 تیر1385 و ساعت 0:43 |

 

 

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

 

 

   رخت بر بندم و تا مُلک سليمان بروم..

 

 

رخت بر بندم؟

 

 

بروم؟

 

 

باز هم خسته‌ام آزاده جان ... تا سرحد مرگ !

 

 

به کجای اين شب تيره

                      

                            بياويزم 

                         

  

                                 قبای ژنده خود را ... آزاده جان !

 

تنها می‌خواستم بنويسم که دلتنگم، که اين روزها را ياد تو و مکالمه

 

های تلفنی با شما  تحمل‌پذير می‌کند‌... بنويسم برای تو‌... برای..

 

و  به ياد شبهائی که غم دنيا را با معجونی از صداقت و دوستی

 

می‌شستيم و می‌خنديديم با هم ...

 

به یاد جمع سه نفره‌مان... بیاد بازی حکم..بیاد شب  بیداریها تا صبح که

 

سپيده صبح بشارتمان می‌داد که شب رفتنی است‌...

 

اما گريه امان نداد..

 

گفتی یکی از اینروزا شاید بیاین اینطرفا خدا کنه بیای وگرنه نمی دونم

 

تکلیف دل وچشمان گریان چیست؟

 

چکار میشه کرد تو یزدی و من تبریز. همیشه بینمون فاصله بود

 

ولی هیچوقت اين فاصله باعث نشد که از ياد ببرم چقدر بهت مديونم .

 

به خاطر همه چيز و به خاطر این دوستی . .  .

 

الان باز دارم اون آهنگ رو گوش ميکنم ،

 

با تو هستم ای مسافر.. 

 

ای به جاده تن سپرده..                                       

 

ای که دلتنگی غربت ،

 

منو از یاد تو برده..

 

...................................ياد شما افتادم .

 

 ياد اون شب .. . . و تو ! کاش از زندگيت لذت ببری

 

کاش به اونچه لايقشی برسی. کاش ...

 

یه روز میام و همه چیزو تازه می کنیم..حتما...اگر روزگار امان دهد..

 

          از من رمقی بسعی ساقی مانده است

       

           وز صحبت خلق ، بی وفائی مانده است

         

    

                                   

                       از باده ی دوشین قدحی بیش نماند 

 

                           

  

                از عمر ندانم که چه باقی مانده است !

 

    

نامه به پایان رسیده است، دود و دم هم به پایان رسیده است.نازیلا  مانده

 

است و شبی بلند و محزون..

 

خسته‌ای. خسته. و آزاده جانت اینجا نيست تا سر بر شانه‌اش بگذاری و

 

خسته‌گی را با اشک بشوئی و زمزمه کنی ...

                              

                                       و زمزمه کند ... هی فلانی دل به غم مسپار ...

 

   

اه رفیق نمی دانی این مدت برایم بدون

 

آزاده چقدر سخت و دشوار گذشته..

  

 

 

گريه نمی کنم ، نرو آه نمی کشم ، بشين ..

 

                                                                                 حرف نمیزنم ،بمون بغض نمی کنم ، ببین..
        

 

این شعرو تقدیم میکنم به

 

بهترین دوست دنیا:

 

                           برگ و باد

                               

 

                                 قصه برگ و باده       تموم سرنوشتم

                             

                              

                                 بهار و میخوام اما      پاییزیه سرشتم 

                          

                                 یه جاده پیش رومه      که انتها نداره

                                  دل مسافر من        دوباره بی قراره

                              تو شهری که تو باشی   می مونه این مسافر

                              دلخوش میشه به یک سقف     پرنده مهاجر

                                وقتی که تو بمونی       کنار من همیشه

                                 دستای بی نصیبم       پرازستاره میشه

                                حرف پاییز ونزن     پیک بهاریم من وتو

                                    ابری ازطراوتیم        باید بباریم من وتو

   
                            --------------------

 

 

شب و روز خوش...

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در پنجشنبه 8 تیر1385 و ساعت 0:40 |

۵ تیر : روز من، روز تو، روز ما ...

 

سلام رفقا..

اول از همه دوستانی که برایم میل زدن یا آف گذاشتن  و همچنین دوستانی 

که با نظرات سازنده شان  وبلاگم را صفا میدهند ، خیلی متشکرم..

همانطور که میدونید فردا روز جهانی مبارزه با مواد مخدره.. 

میدونید رفقا سخت تر از همه چیز اینه که بخوام حرف دلم رو با کسانی مثل شما ها

با جمله های رمانتیک بیان کنم ..با شناختی که ازتون دارم میدونم که سراسر وجودتون

قلب و احساسه ..بنابراین اگه با شنیدن واژه اعتیاد و این حرفا ،احساساتتون جریحه دار

میشه ، منو ببخشید..

متاسفانه امار معتادین در کشورمون بیداد میکنه..

شاید بگین همه ماها گوشمون پر از نصیحته..و از این داستان تکراری خسته شدیم..ولی

این را هم باید دونست که بیماری اعتیاد ، بیماری تکرار است ، بنابراین پیشگیری و اموزش نیز

باید تکرار شود ...

امروز سخنان داریوش عزیزم رو گوش میدادم که پیرامون اعتیاد صحبت میکرد ..میدونید که

داریوش هم روزی اسیر این ا‌ژدها بوده و بعد از رهایی، بنیاد ایینه رو تاسیس میکنه که یه

بنیاد جهانی ترک اعتیاده و  باعث نجات خیلی ها میشه..در ضمن درکشورهای مختلف ،

سمینارهایی برگزار میکنه که تا حالا خیلی موثر بوده.. فقط کسانی که خود دچار هستند

یا زمانی دچار بوده اند معنی واقعی اعتیاد رو لمس میکنند .. از شما جوونا عاجزانه

خواهش میکنم که دور این قبیل مسایل رو خط بکشید ..قبول دارم  تو مملکتی که

ما زندگی میکنیم امکان تفریح و سرگرمی زیر صفره ولی این دلیل نمیشه امید و

ارزوهای اونهایی رو که دوستون دارن به باد بدین..اصلا بقیه رو بی خیال ، فکر میکنید

اخرش چی میشه؟به کجا می رسین؟ البته من خودم از اون دسته هستم که باور دارم

همه چیزو باید تو زندگی امتحان کرد و نصیحت بدترین چیز تو دنیاست..ولی در مورد بعضی

چیزا باید جانب احتیاط رو رعایت کرد..اینو تجربه میگه !

اعتیاد هم جزو همیناست باید مراقب بود !

من اصلا قصد نصیحت ندارم ، فقط به عنوان خواهر کوچکتان

میخوام که مواظب خودتان باشید ..خیلی بیشتر از اینها...

خاک راه مردمان پاک سرزمین زیبایی ها ،نازیلا کسی که فراموش خواهد شد..بدرود.

 

       

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در یکشنبه 4 تیر1385 و ساعت 23:50 |

ترور ...

خشونت ...

جهانگردی گنجی ...

تورم...

بیکاری..

فقر..

وعده های رياست جمهوری ...

بحران اتمی ...

شکست تیم ملی...

اعتیاد..

... روزگار غريبی است نازنين ...

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در یکشنبه 4 تیر1385 و ساعت 23:45 |
سلام رفقا...

امروز اخرین روز بهار است..........دلم گرفت.

چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت ، از پی هم امروز و فردا گذشت..

دل میگه باز فردا رو از نو بساز ، ای دل غافل دیگه از ما گذشت...

اين قطعه را كه حاصل بيتابي قلب محزونم است  از ترانه "شام مهتاب " 

داریوش عزیزم انتخاب کرده ام که تقدیم میکنم به تمام دوستارانش.. :

 

          

                                                  تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

                                                  عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

                                                  قلم زد نگاهت به نقش افرینی

                                                  که صورتگری را نبود این چنینی

                                                  پریزاده عشقو مه آسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدیم

تو دونسته بودی چه خوشباورم من

شکفتی و گفتی از عشق پر پرم من

تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی یه بی تاب

تاگفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی

توی جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

 

تو از این شکستن خبر داری یا نه؟

هنوز شور عشق و به سر داری یا نه؟

تو دونسته بودی چه خوشباورم من

شکفتی و گفتی از عشق پر پرم من

تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی یه بی تاب

تاگفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی

توی جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری....

 

 

ایام به کام ...

                                               

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 31 خرداد1385 و ساعت 16:20 |

من تمنا كردم

 

كه تو با من باشي

 

وتوگفتي: هرگز..هرگز

 

پاسخي سخت ودرشت

               

                ومرا غصه ي اين هرگزها..

      

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 31 خرداد1385 و ساعت 1:46 |
                                                            حتما بخوانید!!

 

 

پاره هایی از نامه چارلی چاپلین به دخترش

 

"شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است

 

که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .

 

اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند

 

تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار .

 

 من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم .

 

 وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم .

 

قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد

 

٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
.
.
.

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند

 

 و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است .

 

 من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام .

 

 و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬

 

 اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد .

 

داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين .

 

 با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند

 

٬ خود گريستم .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ،

 

همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر .

 

 اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست .

 

این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد .

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .

 

اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون

 

این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬

 

 و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬

 

نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬

 

بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش

 

 گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

.......
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ،

 

 به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد.

 

 و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .


به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند .

 

به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت .

 

اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری

 

 ناخن پایش را به خاطر او عریان کند.

 

 برهنگی ، بیماری عصر ماست ،

 

 و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

 

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که

 

روح عریانش را دوست می داری. "

 

 

                     

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 31 خرداد1385 و ساعت 1:34 |

رنج هست ، مرگ هست ، اندوه جدايي هست ،

اما آرامش نيز هست ، شادي هست ، رقص هست ، خدا هست.

زندگي ، همچون رودي بزرگ ، جاودانه روان است.

زندگي همچون رودي بزرگ كه به دريا مي رود ،

دامان خدا را مي جويد .

خورشيد هنوز طلوع ميكند.

فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :

بهار مدام مي خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :

امواج دريا ، آواز مي خوانند ،

بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.

گل ها باز مي شوند و جلوه مي كنند و مي رويند.

نيستي نيست.

هستي هست .

پايان نيست.

راه هست.

تولد هر كودك ، نشان آن است كه :

خدا هنوز از انسان نااميد نشده است.

 

   

 

 

   

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 31 خرداد1385 و ساعت 1:30 |
سلام رفقا...

تو ایام مبارک امتحانات هستیم و  بماند که من چه خاطراتی دارم

از این ایام مبارک!!

بعد ازشانزده سال، این اولین بهاره که حرص و جوش امتحان نمی خورم..

تو یه عالم خلسه واقعی هستم و دارم خستگی این چند سالو از تنم در می کنم..

راستش از یه ماه مونده به امتحانات  ، دیگه هیچی بهم حال نمی داد..

با اینکه تا  خود شب امتحان درس نمی خوندم ولی تو اون یه ماه نمی تونستم

خودم باشم..اخه بعد از ۵/۳ ماه بازیگوشی، درس خوندن به اعمال شاقه می مونه!

و  اینکه تازه لای کتابارو باز کنی و ببینی بجز اون شکلکها  که سر کلاس موقع

درس دادن استاد کشیدی ، هیچکدوم از مطالب واست اشنا نیست!!

ضد حال یعنی همین..

البته فکر نکنید از هوش و استعداد بی نصیب بودما ! نه.. منم مثل انیشتن و ادیسون

کمی بازیگوش بودم و واسه درس خوندن وقت زیادی صرف نمی کردم!!

با اين فرض که بپذيريم «خودپسندي» صفت  مکروهی ست...که نيست!

کی میتونه ادعا کنه اديسون در همون دورانی که دفتر و دستکش! رو با لگد

از واگن قطار پايين می انداختند،شب ها خواب شهرت و معروفيت نمی ديده

و از تصور روزی که اختراعاتش جهان رو قبضه کنه،

قند دردل مبارک اب نمی کرده است!

ما هم که از فرزندان خلف اديسونيم . بر منکرش لعنت!

دیروز سر کلاس زبان ، بچه ها از سختی درساشون شکوه می کردن..

دلم به حالشون سوخت!

ای کاش دستور مستقيمی از بارگاه ملکوتی می رسيد و امتحان دادن و امتحان

گرفتن رو از حيطه قابليت های انسانی حذف می کرد !!!

بهرحال ارزوی موفقیت میکنم برای اون دسته از رفقا که هنوز درگیر امتحانات

هستند...و این مطلب و تقدیمشون میکنم:

 

گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم.

اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي

نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.
 
من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم.

من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم.

من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهيچه داد تا کار کنم.

من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.

من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت  داد.

من به  هر چه که خواستم نرسيدم ...

اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم..
 
بدون ترس زندگي کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که ميتواني  بر تمام آنها غلبه

کنی

شب و روز خوش ...

 

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در سه شنبه 23 خرداد1385 و ساعت 18:9 |

اینک در آرامشی خاکستری آرام آرام توانم می رود...

 

 

قلم که بر دست می گیری و از جوهر عمرم بر می داری آرام می شوم

 

این بار تنها، لذت پایان بازی است که مرا به ادامه اش وا می دارد

 

که من درگذرانِ سختِ روزهای شتاب، از ادامه بازی شوم نیز بیزارم

 

نگاه خسته ام دیگر تحسین رهگذران را در جفای زمان از یاد برده است...

خستگی افسانه ی زندگی در من است، گویی هزاران سال زیسته ام

 

چقدر شکسته ام،چه کوره راههایی پیمودم بی خستگی که دیگر فرصت

 

 

افسوس هم برایم نمانده است ..

 

  

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در سه شنبه 23 خرداد1385 و ساعت 17:48 |

تو چه زود بار خود را بستي!

كاشكي حوصله مي كردي،

مي خواستم با تو بگويم:

از لحظات سرد با تو بودن كه اندامم را كرخت مي كرد،

از روزها و شبهايي كه بر زخم هايم

بخيه مي زدم...بي آنكه تو بداني.

 

مي خواستم با تو بگويم:

تو اگر مرهمي نيستي براي زخم هايم،

بگذار كهنه شوند.

 

تو برو اي  نامهربان،

                         "مي بخشمت"

 

اما اي كاش دم آخر بر بخيه هايم ناخن نمي كشيدي،

تا جاي زخم هايي كه زدي تا ابد بر پوست روحم باقي نماند!

و شادي هاي كوچكم را پرپر نكند.

 

كاشكي حوصله مي كردي...

 

چه حرف ها داشتم براي با تو گفتن،

كه حال تا هميشه زير پوستم مي خزند،

و آزارم مي دهند.

 

كاشكي حوصله مي كردي...

 

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در پنجشنبه 18 خرداد1385 و ساعت 12:8 |

   نگو ...

نگو بار گران بودیم و رفتیم

نگو نامهربان بودیم و رفتیم

  نگو ...

این ها دلیل محکمی نیست

  بگو ...

با دیگران بودیم و رفتیم

 

  

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در پنجشنبه 18 خرداد1385 و ساعت 12:5 |
خوشبختی را نمی توان وام گرفت !

خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست

خوشبختی را نمی توان دزدید

نمی توان خرید

نمی توان تکدی کرد ...

پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت

به خانه خویش اورد و در قفسی محبوس کرد

به امید باطلی به خیال خامی .

خوشبختی گمان می کنم تنها چیزیست در جهان که فقط با دستهای

طاهر کسی که براستی خواهان ان است ساخته میشود

و از پی اندیشیدنی طاهرانه . 

 

 

                 

 

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در یکشنبه 14 خرداد1385 و ساعت 23:20 |
سلام رفقا...

می خواهم ماجرای بیست و چهار ساعت از بودنم را برایتان بازگو کنم.

عاجزانه استدعا دارم برای یکبار هم که شده یک مطلب را تا اخر بخوانید..

این پست بدون ادیت و ویرایش است چون اگر بنا بود بازخوانی کنم ،

شاید آن احساس خالص به دروغ و تملق آلوده میشد!

تنها در چند دقیقه انچه در ذهنم گذشت را برایتان به رشته تحریر دراوردم..

امید که روزی شخصیت اصلی این مطلب نیز از خوانندگان و نظردهندگان باشد:

 

امروز تصمیم گرفتم براتون از یاور بگم..اره یاور..شخصیت محبوب وبلاگ نویس من..

دقیق یادم نیست ولی سه چهار سال پیش بود که تازه تازه پدیده نوظهور

وبلاگ نویسی طرفداران بسیاری پیدا کرده بود..یه شب  به یه وبلاگ بنام

" اندیشه و قلم" سر زدم که نویسنده شخصی بنام یاور بود..

می تونم بگم نوشته هاش زندگيم رو به دو بخش تقسيم کرد .

 قبل و بعد از اون شب . باعث شد که يک مرحله از زندگی رو پشت سر بگذارم .

 باعث شد که بزرگ بشم . باعث شد که بفهمم . ديدم رو نسبت به

 همه چيز عوض کرد  . از من يه آدم ديگه ساخت . باور ميکنی ؟

یاور تو پرشین بلاگ می نوشت و چه زیبا و بجا می نوشت ..

یاور از درد مردم می نوشت و به نادانیها گریه میکرد..

یاور یه ازادیخواه ازاد اندیش بود..او یک انسان واقعی بود.

خوندن نوشته های یاور برام عادت شده بود تا حدی که بعضی وقتا

 تو شخصیت یاور گم می شدم..

ولی افسوس که یاور بیشتر از دو سال با دوستدارانش نموند..

او تا ۷ خرداد ۱۳۸۳ نوشت و دیگر رفت..

چون به قول خودش ، نیمه گمشده اش را پیدا کرد...او داریوشش را پیدا کرد

 و داریوش به او دردی هدیه کرد که از دید یاور بهترین هدیه ها بود

 و یاور این درد را دوستتر داشت..

داریوش یاور را نه تنها از ما بلکه از خوانواده اش نیز گرفت..

داریوش در ان زمان وبلاگ "خد ا بلیس" و "غسال خانه خدا "را می نوشت

که مدتهاست فیلتر شده اند..دلم می خواهد داریوش را نفرین کنم ..

اما به احترام یاور ساکت می مانم..در ان دوران یکی از دوستان یاور

 که با او رابطه نزدیکی داشت مدیار مردستان نویسنده وبلاگ " من نه منم " بود..

درست فهمیدی مجتبی سمیع نژاد (تنها وبلاگ نویسی که در زندان بجا مانده)

که با نام مستعار مدیار می نوشت..که نامه یاور به مدیار در زمان اولین بازداشت

مدیار حاکی از احساسات اهورایی یاور است.. که من چند جمله از ان نامه

را که خودم بارها خوانده ام  برایتان می نویسم:

.......مدیار من..مدیار عزیز من..استوار باش برادر ،دلخوش دار

 و بدان هرگاه گامی به سوی اطاق بازجویی برمیداری قلب یاور

برایت تپیدن می گیرد. وقتی درب پشت سرت کوبیده می شود

وقتی صدای قلبت را می شنوی پایت نلرزد..بخوان برادر ، آن زمان هم

ای ایران را بخوان ،بخوان ای فرزند خلف سرزمین اریایی

که صدایت را دوست می دارم.......

 افسوس که مدیار هنوز در بند است(اخرین خبر از مدیار در مصاحبه با وکیل او :  اخیرا به

مجتبی مرخصی ۱۰روزه ای برای امتحانات دانشگاه داده شده است

 و معصومیت وی در خصوص ارتداد ثابت شده ،

و اکنون به علت توهین به سران مملکت به دو سال حبس محکوم است.)

راستش نمی دونم چرا تا حالا از یاور به کسی نگفتم..

یاوری که برای من حکم یک پیر داشت.....

شاید نخواستم بعضی ها با اندیشه های مبتذل خود یاد یاور را لکه دار کنند..

ولی جریان دیشب مرا بر آن داشت که از یاور با شما سخن گویم..

باشد که روزی کسی این نوشته رابخواند و اگر از یاور سراغی دارد به من بگوید...

دیروز در ادامه روزمرگیهام باز به نوشته های یاور برخوردم..

برای صدمین بار یا شایدم بیشتر نوشته هاشو خوندم..من از یاور فقط همین

نوشته ها شو دارم و صدای قشنگشو که تو اون سالها برای حادثه کوی

دانشگاه سروده بود و به همراه ساز خوش اهنگش دکلمه کرده بود..

یاور یک شاعر بود..بارها با خواندن مرثیه هایی که برای سولمازش سروده بود

گریه می کردم..اری سولماز عشق ناکام یاور بود که به خاطر ارمانهایش

خودکشی کرد و یاور را تا اخر عمر در سوگ خود نشاند...

یاور مردی بود که عشقش مرده بود..

خاله اش (مریم) که مثل یک خواهر مهربان برای یاور بود

غوطه ور در مرداب فقر سکته کرده بود..

یاور داغ ایندو را همیشه به دل داشت و هیچوقت یادم نمیره شبهایی که یاور از

 غم رفتن ایندو تا سحر بیدار می ماند ، مرثیه می سرود و اپدیت می کرد.. 

 ..ونیز یک شاعر سیاسی..یک ازادیخواه واقعی ..یاور درد مردم را می فهمید

 و رنج میبرد ولی مردم یاوررا نفهمیدند..یاور ممنوع الخروج بود و از هر فعالیتی

 منع بود و از اینرو به کفاشی رو آورده بود.. روزها کفاشان به دردهای یاور

می خندیدند و یاور نیز به حماقت آنان و شبها  در بین نوشته هایش دردهایش را

و حماقت آنان را به سوگ می نشست..

دیشب تا دیروقت بیدار بودم ..نور چراغ برق با اعصابم بازی می کرد

(در این مواقع یک شخص خاص را لعنت می فرستم)

نوشته های یاور را برای یافتن ردپایی از او جستجو می کردم..

 دلم می خواست تمام نوشته هاشو به شما هم انتقال دهم

 ولی تا اینجا هم مطلب خیلی طولانی شده ...

این چند جمله رو از اخرین اپدیت یاور براتون انتخاب کردم :

...............دوستان ، من داریوشم را یافتم و در تمام این مدت

 که با شما بودم هیچ چیز به این اندازه خشنودم نکرده بود .

 من در دنیایی زندگی میکردم که هیچ کس را توان دریافتنش نبوده و نیست،

جز داریوش عزیزم...

بسیار سخت سرفه می کنم .تمامی رگ و پی ام در حال گستن است........

مرگ من نزدیک است ، بدانید که هیچگاه اجازه نمی دهم جسد پاک و شریفم را

به دل خاک بسپارند، تا هر شب جمعه بر سرم.....بخوانند......وصیت میکنم

رفقایم...،.....،.....،....،به همراه....جسدم را بسوزانند ، تا زمینی که شهوت پرستان

 بر آن سجده می کنند در ارزوی هضمم بماند..

یاور بسیار بود برای در میان شما زیستن..

                       

            نام یاور را به غم اغشته اند                          وین عجب دارم بماند برقرار        

                                                پاینده باشید و بدرود

 

و چند ماه پس از تعطیل شدن وبلاگ یاور ..داریوش با داشتن یوزر و پسورد وبلاگ

 از حال یاور خبر می دهد و چنین می گوید:

۲۶ مهر ۱۳۸۳

گمان مبرید ان کس که اینک بر انگشتانش می فشارد و برایتان می نویسد یاور است .

یاور رفت .شاید هم بازگردد ، اما اینک در بین ما نیست .

در گوشه ای از این جهان زانوی هجران بغل گرفته و زار زارمی گرید بر

سر نوشت مختومی که نا خواسته پذیرفته............یاور در کنجی که شاید

 گرداگردش را عنکبوتان تنیده باشند ، نشسته و ............

سعید می داند این مرگی که اینک یاور له له زنان در پی اش می شتابد

 هدیه ی من به اوست..شاید لعنتم کنید و نفرینم فرستید، اما یاور خود می گفت ،

 والاترین هدیه ای بوده که تا کنون تقدیمش شده است...او اینک در جنگلی ،

داخل گودالی سیاه و تاریک ، در یک دست سرنگ و دستی دیگر نگاره ای از سولماز ، به

اهستگی نفس می کشد و به ارامشی که تا لحظه هایی دیگر نصیبش

می شود می اندیشد . می دانم از نوشته ام هیچ نمی فهمید...

اصلا شماچه می فهمید ، اما به تان حق می دهم

. جز سعید از کسی انتظار ندارم که اینها را بفهمد.....

...................خدابلیس هم به سوگ یاور نشسته است.

                                                                                           یاور همیشه مومن من بدرود..

                                                                                                                داریوش

 

 

 

 

 

 

و بعد از ان دیگر هیچ.. دیگر هیچ سخنی در ان وبلاگ نوشته نشد ...

          رفیقان را چه پیش امد که حال ما نمی پرسند..

دیشب یاد یاور خیلی پریشونم کرده بود ...

ایا دنیای به این بزرگی نتونست یاور رو تحمل کنه؟

یاور چی شد؟رفت؟ رفت تا به سولمازش برسه؟ رفت که به ارمانش(ازادی) برسه؟

با این افکار در حالیکه بالشم خیس اشک بود به خواب رفتم...

خواب یاور رو دیدم...:

دیدم مجال صحبت با یاور تو خواب هم میسر نشد ..چون او مرده بود!!

سرم گیج می رفت..همه از مرگ یاور خوشحال بودند..

او را مرتد می خواندند و بر این عقیده بودند که یک شیطان مرده است..

من در عذاب بودم..سرم گیج میرفت و ..داشتم بالا میاوردم از نادانی مردم ..از مرگ یاور...

تو این اوضاع احوال بود که دختر عموی مامانو دیدم(نمی دونم چرا اون..)

که منو برد یه گوشه خلوت و دور از مردم و گفت: ببینم تو بخاطر مرگ یاور ناراحتی؟..

منم زدم زیر گریه..خیلی وقت بود که بغض عذابم میداد.......

گفت:حتی اگه من الان یه پیغام از یاور برات داشته باشم هم حالت خوب نمیشه؟

با تعجب در حالیکه هنوز گریه می کردم نگاه معنی داری بهش کردم..

گفت: یاور زنده ست ....(و من اینبار اشک شوق می ریختم) ..یاور میداند که تو سالهاست

دلواپسی و اون طاقت غم تورو نداره ..ازم خواست تا بهت بگم یاور زنده ست...

ولی بهتر است مردمان او را مرده بدانند......................

با گریه بیدار شدم....

آه یاور...حالا دیگر می دانم که می دانی چقدر دوستت دارم..

می دانم رفیق..می دانم برادر..

و برای همین دانستن است که رنج می کشم ، برای همین دانستن است

 که زهر خند می کنم..

برگرد یاور..بیا و باز هم بگو که ره توشه برداریم...بگو قدم در راه بی برگشت بگذاریم...

یاور جان 

اسمان همه جا همین رنگ است؟

کاش این مردمان می فهمیدند که کسانی چون تواند که بی هیچ چشم داشتی برای

منافعشان ،سینه سپر می کنند..اما رفیق انها تو را نمی شناسند.

حتی بعضی دوست ندارند راجع به تو برایشان حرفی بزنم..

تو چقدر باشرفی مرد و من چقدر دوستت دارم.. می دانی یاور ،

 بسکه این مردم را دوست دارم ازشان متنفر شده ام...شاید روزی ....آه رفیق.

 

           نذر کرده ام چو از این غم بدر آیم روزی/تا در میکده شادان و غزلخوان بروم...

 

       نوشته هایت همچنان با من خواهند بود ..دوست دارم وقتی نوشته های قشنگت رو

                           میخونم احساس کنم که داری لبخند میزنی........

 

شرمنده ام که اینقد طولانی شد...قول میدم که دیگه مطلب به این بلندی ننویسم..

اگر بخواهید حتی اصلا نمی نویسم...بر من ببخشایید رفقا.

 

                                 خاک راه تمام مردمان پاک سرزمین زیباییها...نازیلا...

                                             مسافر شهر ارزوهای پاییزی...بدرود. 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 10 خرداد1385 و ساعت 14:44 |