داستان عشق

<< فصل بیست و یکم تا فصل سی ام >>

 ************************

بالاخره پنجشنبه موعود از راه رسيد .
همه چيز آماده و مهيا بود براي آغاز يك زندگي خوب و شيرين......


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نازیلا.د در یکشنبه 28 اسفند1384 و ساعت 17:29 |

ای شکسته خاطر من روزگارت شادمان باد

ای درخت پر گل من نو بهارت ارغوان باد

 

.........................................................................................................................................

 

 

 

 

قلبهامون رو تازه کنیم...دلهامون رو پر از دوست داشتن

 

سال نو مبارک به همه اونهایی که کسی رو دوست دارن و دوست داشته میشن، همه

 

اونهایی که دلشون برای کسی تنگه و کسی دلتنگشونه، همه اونهایی که عزیزی رو

 

از دست دادن و یک جای خالی کنار زیبایی هفت سینشون نشسته، همه اونهایی که

 

دلهاشون به روشنی روزهای بهاریه و قلبهاشون نوی نو، همه اونهایی که بم رو

 

یادشونه و برای همه بچه های بی خانواده دنیا دلواپسن، سال نو مبارک به همه

 

چشمهای خیس، اونهایی که پر از غصه شدن، اونهایی که خندیدن رو دارن از یاد

 

میبرن و اونهایی که دستشون برای کمک همیشه آماده اس. سال نو مبارک به همه

 

زنها ی کتک خورده.

 

سال نو به شما غربت زده های اونور دنیا هم مبارک. اونهایی که  الان دلشون خیلی

 

تنگه، اونهایی که یاد عزیزانشون اشک میاره به چشمهاشون. سال نو مبارک.

 

دوستتون دارم..نازیلا کسی فراموش خواهد شد!

 

 

شب و روز خوش...

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در یکشنبه 28 اسفند1384 و ساعت 16:58 |
داستان عشق

فصل دهم تا فصل بیستم!!

 فصل دهم
××××××××××

صبح ساعت شش بود كه از خواب بيدارشدم.كمي خسته بودم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نازیلا.د در یکشنبه 28 اسفند1384 و ساعت 16:22 |
داستان عشق

     فصل چهارم تا فصل نهم:

بخاطر پیشنهاد دوستان گلم تو این قسمت می خوام

 یه تغییر جزیی بدم..

تا حالا ۳ فصل از داستان عشق رو تقدیم شما عزیزان کردم.

از این به بعد تو هر اپدیتم بیش از یک فصل خواهم گذاشت ...

 فصل چهارم:

××××××××××

امتحانات معرفي داشت شروع ميشد. من با با توجه به اينكه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نازیلا.د در یکشنبه 28 اسفند1384 و ساعت 15:20 |
خبرخوش:

اکبر گنجی آزاد شد
 
و این هم عکسهای پس از آزادی
 
عکس از سایت دانشجویان آیران ایسنا

 

                                                                عکس اول

                                                                عکس دوم

                                                               عکس سوم

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در یکشنبه 28 اسفند1384 و ساعت 14:2 |
میدانم که تنهایی..پر از حس خالی شدن..

می دانم که چقدر با هوای

تازه فاصله داری..می دانم که

دلت گرفته..

سرت را روی شانه های

شمعدانی بگذار..

اشک چشمانت را به گلدان بسپار..

نیاز من و تو یکی است..

پس دستانت را به من بسپار تا با هم معنا شویم..

بهار می تواند ما را معنا کند...

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 24 اسفند1384 و ساعت 18:4 |

 گل لاله:

                                        نخواب ای حسرت سفره گل گندم                                           

نباش هی لابلای قصه سر در گم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فرياد تو رو کم داره پروانه!

 

 

لا لا ديگه بسه گل لاله
بـــهار ســرخ امســـال مثل هر ساله
هنوز هم تيرو ترکش
قلب رو ميشناسه
هنوز شب زير سرب
و چکمه ميناله

 

   

نخواب آروم
گل بی خار و بی کينه
نمی بينی نشسته
گلوله تو سينه
آخه بارون که نيست رگبار باروته

 سزای عاشقان خوب ما اينه

نترس از گوله دشمن
گل لادن

که پوست شيره
پوست سرزمين من

 

اجاق گرم سرمای
شب سنگر
دليل تا سپيده
رفتن و رفتن

 

نخواب آروم
گل بادوم ناباور

گل دلنازک خسته
گل پرپر
نگو باد ولايت

پرپرت کرده
دلاور قد کشيدن را
بگير از سر

 

دوباره قد بکش
تا اوج فواره
نگو اين ابر

بی بارون نميذاره

 

 

مثل يار دلاور
نشکن از دشمن

بيبن سرميشکنه
تا وقتی سرداره

نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم

نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم 

کتابای سفيد رو دوره ميکرديم
که فکر شبکلاهی
از نمد باشيم

 

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره

نخواب وقتی که خون از شب سرازیره 

 بخوون وقتی که خوندن معصیت داره
بخوون با من بیا با من نگو دیره 

 
 

نگو رقت تا هزاران تا هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخوون با من
نترس از گلوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون

از این مرداب

 

 

نگو سقای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمی آره


سکوت بیشه های شب غمی داره
ولی خصم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره ...

 

 از ترانه های ملی و میهنی....




+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 24 اسفند1384 و ساعت 18:2 |
سلام دوستان..

ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی        از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

 

بالاخره زمستون هم مغلوب بهار شد و این سال هم با تمام خوبی ها و بدی هایش به پایان

رسید..دیروزچهارشنبه اخر سال بود..ولی اصلا شباهتی به سالهای قبل نداشت..

اینروزا یه جورایی خوشم و کمتر دلم می گیره..همش از برکت حضور توست...

که بهم امید زندگی میدی..که بهم یاد دادی که زندگی ایینه است!!

  

آرزومند آرزوهایتان...

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 24 اسفند1384 و ساعت 17:29 |
                                    

داستان عشق

فصل سوم:

××××××××××

از خونه خارج شدم و پس از خريد چند شاخه گل سرخ به طرف سر پل تجريش حركت كردم.
جمعه شب بود و سر پل خيلي شلوغ .
اصلا" جاي سوزن انداختن هم نبود .مونده بودم نازنين رو توي اون شلوغي چه جوري پيدا كنم .كه ديدم يكي به شيشه ماشين ميزنه.نگاه كردم ديدم نازنينه. گلها رو از روي صندلي برداشتم كه اون بنشينه...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نازیلا.د در جمعه 19 اسفند1384 و ساعت 18:55 |

 

ازشما دوستان عزیزم واقعا ممنونم که

با نظرهاتون دلگرمم می کنید

 

در ضمن دوست عزیزی ازم خواسته بیشتر خودمو معرفی کنم..

فکر میکردم کاملا معرف حضور هستم..

ولی بازم چشم.. من نازیلا ۲۲ساله..بچه تبریز.فارغ التحصیل رشته شیمی کاربردی..

با عقایدم هم تو این وبلاگ اشنا میشین...همین!

در ضمن دوست عزیزی که با عنوان ..سلام... نظر میدی یه لطفی کن 

خو دتو معرفی کن تا منم بتونم کمکت کنم...

خبر:

از ما سلامتی از شما چه خبر؟

امروز ۸ مارس بود..اینم گفتم که یهو لال از دنیا نرم!

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در پنجشنبه 18 اسفند1384 و ساعت 0:11 |

 دوباره سلام..

قرار نبود به این زودیها اپدیت کنم

ولی با خودم گفتم بهتره بخاطر امروز که ۸ مارس و

روز جهانی زن اپدیتی تازه کنم...

 

٭ دیگران کشتن ما خوردیم، ما بکاریم...

روز زن مبارک. افتخارش هم در درجه اول مال كلارا ستكين Clara Zetkin

آلمانی و آلكساندرا كولونتای Alexandra Kollontai روسی. نتیجه سالها مبارزه

، فشار، تحقیر، تو سری خوردن و قد بلند راست کردن زنان کارگر اروپایی همینی

شده که ما امروز کم یا زیاد جشن میگیریم، بهش افتخار میکنیم، دو سه روزی قبل

و بعدش در موردش حرف میزنیم و بعد هم یادمون میره که کجا ایستادیم و وارث

چی شدیم. از صد سال پیش که اولین اتحادیه کارگری زنان شکل گرفت تا امروز

که حقوق انسانی زنان در خیلی از کشورهای دنیا به رسمیت شناخته شده و به زنان

هم به چشم انسان نگاه میشه، تلاشهای زیادی انجام شده تا راه برای برابری زن و

مرد و تساوی حقوق اجتماعی هموار بشه. این حرکتها از خیلی جهات تحت فشار

بوده و شاید یکی از همین فشارها رو زنانی وارد میکردن که خودشون رو باور

نداشتن. هنوز خیلی راه هست تا چشیدن طعم برابری، اما نمیخوام باور کنم که خیلی

دوره اون روزی که زنان سرزمین من هم باورشون بشه که ضعیفه نیستن، که

حقشون خشونت و تجاوز نیست، که میتونن روی قانون حساب کنن و فرزندشون

رو با آسودگی زیر سایه خودشون بزرگ کنن. اینها نشدنی نیست. اگر زن اروپایی

تونسته با چنگ و دندان این حقوق رو برای خودش کسب کنه، زن زحمتکش کارگر

سرزمین من هم میتونه. فقط باید سنگلاخهای ناآگاهی و کم سوادی رو هموار کرد.

راه دوریه اما رسیدنیه. یادمون نره حکایت پیرمرد و درخت گردو رو...

 

راستش منم از جمله کسانی هستم که شدیدا مدافع حقوق زن

هستن...با این شعار خیلی ها موافقند ولی از بین این خیلی ها چند نفر به

این شعار جامه عمل پوشونده؟

تو جامعه ما زن چه جایگاهی داره؟

امروز ۸ مارسه و  پشت تریبون ها شلوغ ولی فردا چی؟

اثری از شعارهای امروز باقی می مونه؟

همه روال عادی زندگی رو از سر می گیرن و باز سرکوب زن..

باز بی حرمتی به زن...باز همان نگاهها ..همان حرکات...

 

زن عذابی بزرگ برای دین و دین عذابی بزرگ برای زن!

 

دنیای دیگری باید...

بچه که بودم با قصه های صمد بهرنگی میرفتم تو دنیای افسانه ها. داستان آه رو که

میخوندم آروز میکردم کاش یه روزی یکی از آههای من هم جون بگیرن و ازم

بپرسن که چی میخوام. یا قصه دختری رو که به صاحبش میگفت من رو ببر بازار

برده فروش ها بفروش. اون موقع ها یکی از رویاهام این شده بود که بازرگانی میاد

و من رو میبره تو بازار برده فروشها و میفروشه! کلی با این رویا سر حال میشدم

و شبها باهاش به خواب میرفتم. نمیدونم اگر الان من هم جای یکی از اون دخترهای

ایرانی بودم که اون ور آب، زیر گوش هموطنهای عربم، به یک شکم گنده ولوو

سوار عمامه به سر ریش دار فروخته میشدم، همین حس رو که الان از اون رویای

بچگی دارم باز هم داشتم یا نه! از خیلی ها شنیدم که در مورد این برده داری جنسی

حرف زدن. اینکه چشم دخترها کور، تقصیر خودشون بوده، یا زیر سر جمهوری

اسلامیه یا به خاطر از بین رفتن ارزشهای انسانیه...یا چه میدونم هر دلیل

فیثاغورثی دیگه، مهم نیست. راستش اصلا مهم نیست خامنه ای عینکش رو پاک

نمیکنه و این جنایتها رو نمیبینه یا فیدل عزیز برای جذب توریست تو سواحل خوش

آب و هوا، چشمش رو روی فاحشه های خوش رنگ کوبایی میبنده. مهم اینه که

انسان در حال سقوطه و به جان خودم، باور کنید فرضیه بلوغ انسانی بهای ها داره

کم کم رنگ و روش رو از دست میده. بشر داره با سرعت نور به سمت قهقرا پیش

میره و خیلی ها در حال سوخت رسوندن به این حرکت هستن.

کاش میتونستم رویای بچگیم رو نگه دارم.

 

ادامه تراوشات ذهنی من

 

وقتی به اسامی  زنان شجاع دنیا و تلاشهاشون برای تثبیت حقوق زنان نگاه میکنم

از خودم میپرسم هر کدوم از ماها کجای این خط ایستادیم و چه نقشی بازی میکنیم؟

ما زنها چه اندازه حاضریم از آرامش نسبی زندگیمون بزنیم و برای هدفی که بهش

اعتقاد داریم و یا حقی که میدونیم پامال شده، مبارزه کنیم؟ پای عمل که برسه چند

نفرمون فمنیست باقی میمونیم و حاضریم بیفتیم تو کشمکش مبارزه؟ اصلا اهلش

هستیم یا دلمون خوشه که یه گوشه دنیا کسایی هستن که برای زنها خانه امن درست

میکنن و دستی زیر بال زنان فرشباف افغان میگیرن و به بهداشت زنان افریقایی

میرسن؟ فکر میکنم خود من اهلش هستم اگر روزی وقتش شد دست بالا بزنم، پیه

همه سختی هاش رو به تنم بمالم و یک خانه امن واقعی، و مسلما با شرایط یک

خانه امن، برای زنان هم وطنم درست کنم؟؟ میتونم یک حرکت رو، حتی حلزون

وار دنبال کنم و منتظر نتیجه آنی نباشم؟ میتونم عضوی از گروهی باشم که مثلا همه

توانشون رو وقف آموزش بهداشت به زنان روستاهای دورافتاده میکنن؟؟ پای عمل

که بیاد، و حرف حرکت در میون باشه، چند نفر از پشت کامپیوتر بلند میشن و

میگن ما هستیم؟؟

نمیدونم...

 

درد و دل یک زن...که شاید درد دل بیشتر زنان باشد:

صورتم می سوزد ...

 

همين امروز و فرداست كه يك عالمه جوشهای زشت در بياورم بس كه اين صورت

 

زبرت را به پوست صورتم می چسباندی !

 

می دانستی تانگوی دونفره را دوست می‌داشتم و نور كم آباژور را .

 

آداجيو های بی كلام را و صدای ارگ كليسا را .

 

می دانستی موسيقی های تند مضطربم می كردند

 

من هم خوب می دانستم تو عاشق درام بودی و صدای جيرينگ جيرينگ سنج هايش

 

را چقدر دوست داشتی . هميشه مهمان لبخندم بودی وقتی كه از علايقت حرف

 

می زدی . چه لذتی می بردی همسرت نه از موسيقی تند اضطراب آور شكايتی دارد

 

نه از صورت اصلاح نشده ای كه پيش از ازدواج هر روز مثل آينه می درخشيد !

 

با اينكه به ندرت پيش می آمد  آنی كه من می گويم را گوش كنی  ولی اين دليل

 

قاطعی برايم نبود كه  از آن دسته زنها باشم كه با چهار تا بوسه و يكی دوتا پشت

 

چشم نازك كردن كارم را پيش ببرم

 

زن بودن و زن ماندن چيزی ورای اين كارهای احمقانه است!

 

 

دلم نمی خواست تو با چند قطره اشك بيائی سراغم و با دو تا دلبری

 

بيفتی به دل ضعفه.

 

چقدر گفتم شب به هنگام خواب آدامست را از دهانت دربيار...

 

من از خر و پف كردن هايت می ترسيدم...

 

هی فكر می كردم داری خفه می شوی....

 

خيس عرق می شد تنم ...وقتی تكانت می دادم تا بيدار شوی چقدر بداخلاق بودی...

 

آرزو ماند به دلم يكبار با خلق خوش ...

 

با يك لبخند بيدار شوی وزنگ ساعت را ببندی

 

صد بار گفتم بابا ! من يادگاری نمی خواهم

 

چقدر روی پوست من قدم زدی و من به رسم معهود زنانگی  صدايم در نيامد

 

وقتی كه تمام تنم درد می كرد از بی هوا گام برداشتن هايت ..  

 

روی تمام تنم رد پاهای سردت باقيست .همانها كه شبها توی رختخواب

 

می چسبانديشان به ساقهای گرمم كه يخشان باز شود.

 

نه پاهايت ...خودت  هم هيچ وقت گرم نشدی ...

 

مرا هم سرد كردی

 

جوری مرا قدم زده ای كه تا آخر عمر بماند يادم

 

چقدر آخر نفهميدی تو كه نبايد گول اين ظاهر مرا می خوردی

 

من زن بودم چرا باورت نشد؟!

 

من زن بودم ... چه ساده ساقهايم را خرد كردی ....

 

من زن بودم...... اما سيراب .....

از دريای محبتی كه در من بود 
         

 

   نفهميدم چطور آن دريای شفقت در من خشكيد!

 

من زن بودم....

 

تو مرا اما

 

خوب توانستی تا مرز نيستی پيشم ببری

 

اما باور كن پيش از آنكه بميرم تو را از زندگی ام پاك خواهم كرد

 

 

جدی بگير آن من سركش مرا  كه زن بودن من ورای زنانگی های روزمره ايست

 

كه هر روز توی محل كارت..... توی تاكسی.... سر خيابان به انتظار يك ماشين

 

شيك و..... جاهای ديگر می بينی

 

زنانگی مرا  جدی بگير.

 

آنطور هم ذل ذل نگاهم نكن ....

 

هی ! من ديگر گول چشمهايت را نمی خورم...

 

اين را يادت نگهدار.....
 

 

دنيای بدی شده !  ، انسان ها نسبت به هم رفتار حيوانی دارند.

 دنيای بدتری ميشه !  اگه اين حيوان ها با هم رفتار انسانی داشته باشند!

 

یک ماه در بخش اعصاب و روان 

آنچه در زیر می آید گزارش مستندی است از بیماران تا

 

بدانید ایرانیان امروزه به چه حالند .

1
.
زنی است 26 ساله از مادر شوهرش متنفر است در خانه ی مادر شوهرش

دست و پاش می لرزد و از کنایه های او در امان نیست . مادر شوهرش طعنه می

زند دائما و شوهرش هر روز دوست دارد به مادرش سر بزند و با او مشورت کند و حرف مادرش را گوش می دهد .شوهرش خانه نشین است و کار نمی کند . شوهر خواهرش که برای احوال پرسی به او زنگ می زند شوهرش مشکوک می شود . شوهرش کار نمی کند و پول تو جیبی هم بهش نمی دهد . شوهرش یکی از 5 پسر خانه شان است و پدرش که فردی پولدار هم هست به او خرجی نمی دهد گرچه خود او نیز اصلا کار نمی کند . برادرهای دیگرش هم بیکار هستند و منتظرند تا پدرشان به آنها خرجی بدهد . دائما با شوهرش مشکل دارد و دوست ندارد شوهرش به خانه ی مادرش برود و حرف های او را گوش کند حتی در حضور او شوهرش و مادر شوهرش آهسته و درگوشی با هم صحبت میکنند که او متوجه نشود .

2 . مرضیه 20 ساله مجرد . یک هفته است دائما گریه می کند . تا دوم راهنمایی درس خوانده 1 خواهر و 3 برادر دارد خواهرش 8 سال است ازدواج کرده و بچه ندارد . کار نمی کند اما کارهای خانه را انجام می دهد . در خونه دعوا زیاد بوده بین پدر و مادرش اما صبرش کم شده و نسبت به دعواها حساس شده است . یک هفته است نخوابیده . احساس خودکشی دارد اما اقدامی نکرده . 6 ماه پیش همین حالات افسردگی را داشت اما الان شدیدتر است مادرش می گوید : پول نداریم درمان را طولانی ادامه دهیم .

3 . دختری است 19 ساله . اهل افغانستان . با پسری عقد کردند که او نیز افغان بوده . اما بعد متوجه می شود که پسر معتاد است . از او چگونگی عقد را برای اتباع بیگانه می پرسم میگوید : هر خانواده شیخی می آورند و روی ورقه ای عقد را می نویسند و دو خانواده برگه هایشان را با هم عوض می کنند . اگر خواستند می برند محضر و بهشان دفترچه ی مخصوصی ! می دهند . اما عقدشان در هیچ محضری ثبت نمی شود . ( درمان دپرشن ماژور را برایش شروع می کنیم ) 

. مردی است 26 ساله اهل افغانستان . در جنگ گلوله ی تانک را برای شلیک آماده می کرده و از صدای شلیکش گیج می شده همچنین از دیدن جنازه ها نیز گیج می شده . در مواقع انجام کار خوب افراد سبزپوشی را می بیند و نور قرمز را در زمان انجام کار اشتباه . شبها تمام لباسهایش روشن می شود . در دلش حرف های بد می شنود . مسیر راه را از ده تا شهر متوجه نمی شود چگونه طی کرده . افسرده و دلمرده است 2 ماه است عقد کرده اما میل جنسی ندارد . 8 ماه است در سرش صدایی می شنود . شغلش بساطی است .

5 . مردی است 51 ساله . هم اکنون انتظامات دانشگاه است . 7 فرزند دارد . جانباز اعصاب و روان . سردرد ، لرزش دست ، زود عصبانی می شود ، داد و بیداد می کند . کتک اما نمی زند . خواب اصلا ندارد . اضطراب زیاد دارد . بی حال و حوصله است . گاهی گریه می کند . در نمازش زیاد شک می کند . توهم و هذیان ندارد . از فیلم جنگی خوشش نمی آید . می گوید تحمل کشتن حتی یک مرغ را حتی ندارم . به خودکشی فکر کرده اما عمل نکرده .

6 . پسری است 21 ساله . از اینکه با زنش دعوا می کند و کتکش می زند ناراحت است . خودش می داند زود عصبانی می شود . زنش 14 سال دارد ! . از 2 سال پیش عقد بودند . قرص های آرام بخشش که تمام شده بوده بیشتر در خونه دعوا داشتند . آخرین بار جلوی مادرش چاقو را به سمت زنش پرتاب کرده . از اینکه وقتی موقع لباس پوشیدن زنش لباسهایش را طرفش پرت کرده ناراحت است . می گوید به او گفتم اگر یک بار دیگر پرت کنی کتک خواهی خورد .

7 . مردی است 46 ساله . 2 سال در جنگ بوده و مجروح شیمیایی است . ترکش در بدن دارد . اما برایش 15% جانبازی تعیین کردند . زود عصبانی می شود و فکر می کند در خونه کسی نگاهش می کند . با شنیدن صدای هواپیما فکر می کند حمله شده . اعصابش که خورد شود کتک می زند و نمی فهمد در حین کتک زدن چکار می کند . خواب جنگ و منطقه را می بیند . بچه دار نمی شود و تحت نظر است . می شنود که صدایی صدایش می زند . به آینده هیچ امیدی ندارد . در کارخانه ی نخ کار می کرده . بدلیل اعتراض به صبحانه پس از 7 سال اخراج شده . خواستار گواهی برای افزایش درصد جراحت است . در کمیسیون برای تعین درصد جراحتش از او هیچ سوالی نکردند و حرفی حتی با او نزدند . نمایشگاه جنگ و صدای نوحه را دوست دارد . از فیلم جنگی متنفر است .

8 . مردی است 32 ساله . سال 67 مجروح جنگی شد در اثر موج پس از انفجار . در آن سال او 16 ساله بوده . ترکش نیز در بدنش دارد . کارمند استانداری است . بعد از موج را یادش نمی آید . صحنه ی انفجار را یادش هست یک خمپاره در نزدیکی او خورده و او را پرتاب کرده. بعد از 2 ماه کسی را نمی شناخت . 5 سال اخیر بدتر شده . فراموشی دارد و موقع دعوا با کسی نمی تواند حرف هایش و خودش را کنترل کند . پرخاشگر شده و این اعمال باعث به هم خوردن زندگی شخصی اش با همسرش نیز شده . سرش داغ می شود . گوش هایش سوت می کشد و موقع خواب باید رادیو روشن باشد تا با صدایش به خواب رود و سرش سوت نکشد . ده سال پیش 15% جراحت برایش تعیین کرده اند . دوست ندارد برود سر کار و دارو می خورد و سر کار خواب آلود است . می خواهند اخراجش کنند از استانداری . از فیلم جنگی بدش می آید . معترض است به 8 سال جنگ و در فکرش مخالف است با این جنگ . از نمایشگاه های جنگ بدش می آید . یک بار پس از دیدن صحنه های جنگ آنقدر گریه کرده که به بیمارستان منتقلش کردند . تقاضایش گواهی برای رسیدن به 25% جراحت است تا در کمیسیونشان مطرح شود و بدون کار کردن و استراحت در منزل حقوقش را بگیرد .

9 . با گریه داخل شد . همراه با دخترش . زنی است 34 ساله . 3 فرزند دارد . شوهرش 5 سال است زنی دیگر گرفته . او 4 سال است با خبر شده . دختر همراهش دوم راهنمایی است . او به شدت گریه می کند و ناراحت است . شوهرش ماهی یکبار پیش او می آید و شب هم نمی ماند . اهل افغانستان است . شوهرش نیز . زن دوم مرد نیز از شوهر قبلش بچه داشته .

 

ببخشید اگر تلخ می نویسم حقیقت اینست!

 

 

 

درد و دل:

 

با وجودیکه اصلا به فالگیری و.. اعتقادی ندارم نمی دونم امروز چه

 

مرگیم شده بود که با یکی از دوستان راه افتادیم رفتیم پیش یه فا لگیر!

 

قهوه رو خوردیم و من از وجود ته مانده ی قهوه تو دهنم حالم داشت

 

بهم می خورد که زن فالگیر شروع کرد به گفتن فال من...

 

همینجور یه ریز و  تند تند می گفت ..انگار داشت درس جواب می داد

 

حتی اگه اونارو ته استکان چاپم کرده بودن کسی نمی تونست اینقد

 

سریع بخونه..ولی یکی از حرفاش درست خورد وسط خال:

 

یه سفر پیش رو داری یه سفر دور و دراز....

 

این روزا یه جورایی رو هوام...

 

 

دوست دارم راه بيفتم اينجا و آنجای شهر

 

يکی را پيدا کنم عين خودم

 

بعد برايش بگويم 

 

اينکه زندگی نيست برای خودت درست كرده ای !



و اما عشق ... و به قولی هوای خوش دوست داشتن.


 

گاه در بستر خویش،

 

پهلو به پهلوی گریه که میغلطم،


با من از رفتن، از احتمال نیامدن،

 

از ستاره و سوسو سخن میگویی...

 

 

راستی یك مورچه عاشق مورچه ئ همسايشون ميشه بعد از 2

 

هفته ميفهمه چائي خشك بوده!

 

 

اینو گفتم تا ازحال و هوای شرجی خارج شی...شدی؟

 

 

زماني كه دست زندگي سنگين وشب بي ترانه است هنگام عشق واعتماد است

 

ودست زندگي چه سبك مي شود وچه پر ترانه آن هنگام كه به هم عشق مي ورزيم

 

واعتماد داريم ..

 

 حالا کیه که گوش کنه؟!!

 

 

اگه يه روز قلب کسي رو شکستي

 

 يه ميخ روي ديوار بکوب

 

 اگه يه روز قلبش رو بدست آوردي ميخ رو از ديوار در بيار

 

 ولي چه فايده که جاي ميخ روي ديوار مي مونه.  

 

 

 

داستان عشق

 

فصل دوم:

 خداي چه كنم؟..... بايد رفت......... اما كو پاي رفتن ؟..........
كجا ميشه رفت بدون دل ؟.........................
چگونه ؟....... اون هم بدون دلدار ؟...........
چشمان نازنين التماس ميكرد.......... نرو ........ واين غصه ام را بيشتر ميكرد.....
دلم توسينه فشار مياورد. كه بمان .....نرو.......

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نازیلا.د در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 23:59 |
امار بازدید کنندگان:

 

WebGozar.com | شمارنده فارسی برای وب سايت های ايرانیWebGozar.com | شمارنده فارسی برای وب سايت های ايرانیWebGozar.com | شمارنده فارسی برای وب سايت های ايرانیWebGozar.com | شمارنده فارسی برای وب سايت های ايرانیWebGozar.com | شمارنده فارسی برای وب سايت های ايرانی

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در یکشنبه 14 اسفند1384 و ساعت 15:10 |

با نام و یاد مهربان جاوید

شروع میکنم.

   

من به خودم رسيده ام

 

يك باور بيست و دو ساله ی گنگ مبهم

 

و هنوز هم خودم را پيدا نكرد ام 

 

و نمي دانم كه اصلا چرا هستم و چرا بايد باشم !!!

 

( بيست و دو سال از اين اتفاق مي گذره و من هنوز

 

هم درك نكردم كه چرا انسانها معتقدند لحظه تولد

 

زيباترين لحظه زندگي ست !!!)

 

من خودم را مي بينم كه هر روز مثل ديروز از خواب بيدار مي شود و تمام كارهاي

 

تكراري ديروز را انجام مي دهد

 

مثل يك رباط يا يك عروسك كوكي ....

 

من خودم را مي بينم كه هر روز در جستجوي چيز تازه ايست و نمي داند كه آن چيست

 

فقط مي گردد و پيدا نمي كند و باز هم مي گردد و مي گردد اما.....

 

من خودم را مي بينم و دلم را كه هر روز با من قهر مي كند و هر وقت هم فرصت پيدا

 

مي كند مدام بهانه مي گيرد و بيقراري مي كند و هنوز هم نمي دانم كه حرف حسابش

 

چيست!!!

 

من خودم را مي بينم كه گاهي احساس مي كند به آخر خط رسيده و مرگ را به هر

 

چيز ديگري ترجيح مي دهد و گاهي آنقدر شاد است كه قلبش مثل قلب يك گنجشك مي

 

زند و دلش مي خواهد كه زمان بايستد وحركت نكند ...

 

من خودم را مي بينم ... خودم را و تمام صفات خوب و بدم را....

 

و گاهي تصوير مبهمي از پيري و مرگم را مي بينم و تصويري از سنگ قبرم و قطره

 

 

اشكي را كه ممكن است براي من و به خاطر من از گونه اي به زمين بچكد ....

 

و حال من به يك باور بيست و دوساله از خودم رسيده ام

 

و بعد هراسان مي شوم كه من كه هستم چه هستم و چرا بايد باشم و اصلا به كجا بايد

 

 

برسم ؟؟؟

 

احساس مي كنم كه خودم را گم كرده ام ....

 

 

 آه من گم شده ام در اين باور بيست ودو ساله ام ....

 

 

نوشته شده توسط نازیلا.

 

 

 اذرابادگان

 

ای سر سبز وطن، آذرآبادگان من

 از تو جدا يكنفس، مبادا ايران من

 روزگارت بر امان، دور از دست گزند

 پشت تو بي لرزه باد، همچنان كوه سهند

سرفراز ياور ايران من

پر غرور خاك ستارخان من

 آنكه دلش مي زند ، نبض جدايي در باد

 با او سخن مي گويم ، تا نگهدارد به ياد

 آذرآبادگان من، جان جانان من است

 قيمت خون ارس، رگ ايران من است

 خانه شمس و زرتشت آبروي ميهن است

 چه نزديك تو باشم، چه در غربت غريب و دور...

 تو را نمي دهم ز دست، اي مرز عشق و شعر و شور

 مگر بي تو مي شود، زمزمه ارس شنيد؟ مگر بي تو...

 

نازیلا.

 

 

 

ازادی

 

سکوت کن
تو از سکوت اگر به خشم ميرسی سکوت کن!

                            

                               من از سلاله در ختانم     تنفس هوای مرده ملولم می كند 

 

 

عشق و ازادی

 

این دو را می خواهم

 

جانم را فدا کنم

 

در راه عشق

 

و عشقم را در راه ازادی..

 

 

شاندور پتوفی (شاعر انقلابی مجار)

 

هر چیز زمانی ارزش داره که با شعور حاصل شده باشد و الا هر آن چیز که به زور

 

تقدیم شود در اول فزصت دور انداخته خواهد شد.

 

آزادی آرزویی شده برای همه ما .آزادی برای تنفس و پر کردن ریه های درد اندودمان

 

از شمیم رهایی از قید و بند های بندگی .

 

 

ماده 19 حقوق بشر

 

هر کس حق آزادی عقيده وبيان دارد و حق مزبورشامل آن است که از داشتن عقايد

 

خود بيم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار

 

آن ، به تمام وسايل ممکن و بدون ملاحضات مرزی، آزاد باشد .

 

به نو کردن ماه

بر بام شدم

با عقیق و سبزه و آینه

داسی سرد بر آسمان گذشت

که پرواز کبوتر ممنوع است

 

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند

و گزمه گان به هیاهو شمشیر بر پرندگان نهادند

 

ماه

بر نیامد

احمد شاملو  9 آبان 1351

 

 

 

     اه باران!

 

ای امید جان بیداران

 

بر پلیدی ها که ما عمریست

 

در گرداب ان غرقیم

 

ایا چیره خواهی شد؟


         

 

   به ياد دکتر علی شريعتی...

 

  پر بودم و سیر بودم و سیراب

 

  و لذتم تنها این که....

 

  آری کارم سخت است و دردم سخت

 

  و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم

 

  اما....

 

  این بس که می فهمم!

 

  خوب است

 

  احمق نیستم 

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

 

درباره خودم:

   

ترم پیش ترم اخر دانشگاهم بود..لیسانس شیمی گرفتم ولی بیشتر عاشق کتاب و سیاست

 

والبته گربه  وپیتزا وکافه گلاسه هستم.بعد از خدای مهربونم ماما نمو می پرستم

 

اون یه فرشته ی واقعیه!

 

اینو برای کسانی گفتم که میخواستند من و بشناسند(حالا مگه چه تحفه ای هستم)

 

بعدها در مورد وقایع روزمره هم خواهم نوشت..تو اولین اپدیت بهتره سنگین تر باشم

 

یه دوست خوب میگفت: ادما مثه یه کتاب می مونن که تا وقتی تموم نشن برای دیگران

 

جذابن ..پس سعی کن خودتو  جلوی دیگران تند تند ورق نزنی تا تموم بشی

 

چون وقتی تموم بشی مطمئن باش میرن سر یه کتاب دیگه...

 

 

درد و دل:

 

چقدر احساس دلتنگی ميكنم اين روز ها. همه چيز خوب و روبراهه اما من دلتنگم. دلتنگ لحظه هايی كه می دانم برنمی گردد. دلتنگ آرامشی كه داشتم و نمی دانم چه اسمی می توان بر آن گذاشت. .... دلم گرفته . انگار اين ديوارها از هر طرف مرا در خود فشرده اند. می خواهم رها شوم ازاین همه بندهای پنهان. مدام با خودم در جنگم . مدام در حال تغيير و تحول. از سكون و بي حركتی می ترسم. از اين كه همانی باشم كه هميشه بوده ام. بدون هيچ تغييری . بدون هيچ قدمی به جلو. مدتی است كه هرچه را كه به بند می كشدم رها كرده ام. آشفته ام. مثل قايقی سست بنياد در اقيانوسی پرخطركه با هر موج بالا و پايين می رود ...

گاهی اوقات كه به خود ميام وخوب فكر ميكنم ميبينم زندگيم را با همه موفقيت ها و تلاش ها وبا همه فهميدن ها باخته ام.
راه های تكراری و بی نتيجه پيمودن ها خسته ام كرده .  ادمها را صادق نميبينم
محبت و مهربانی من پاسخی درخور نداشته واز اين جاده يكطرفه ديگه خسته شدم
ميخوام فرياد بزنم وهمه چيزو همه ديوار ها را خراب كنم
با خدا ميخوام صحبت كنم وبعد ازش اجازه بگيرم وبه دنيا بيام.
ميخوام بهش بگم خدايا هركی را افريدی سالم وبا شعور و با محبت باشه
ميخوام بگم خدايا خوشبختی حق هر كی هست كه به دنيا مياد . قبول؟
خدايا زيستن به شرط عبادت را به زندگی كردن به شرط فكر كردن قرار بده
راستی من خودت را ميخوام و نماينده يا از طرف و فرستاده يا ... نميخوام 

 

 

*** بارها پیش خودم فکر کرده ام که چه خوب بود اگه میشد تا ادم برخی از خاطرات

 

ناگواردوران زندگی اش را پاک میکرد.یعنی خاطراتت فقط یه مشت خاطره خوب بود و

 

بس.ممکنه بگید خاطرات بد باعث عبرته و...من که خودم گوشام پر از نصیحته.ولی اخه چه

 

عبرتی؟

 

 

 

واما ....عشق!

 

الا یا ایها الساقی ادرکاسا وناولها           که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

این مشکلهاش منو کشته...

 

 

      انکه رسوا ساخت ما را

 

                       هیچوقت رسوا مباد!

 

          وانکه تنها خواست ما را

 

                          یکنفس تنها مباد!

 

            انکه شمع بزم ما را با دم نیرنگ کشت

 

          محفلش یارب شبی بی شمع شب فرسا مباد!       

 

 

 

عشق یعنی

 

هرگز احساس پشیمانی نکردن!!!

 

 

اموخته ام:

 

اموخته ام که زندگی سخت است اما من سخت ترم.

 

اموخته ام که هیچ کس کامل نیست مگر اینکه در دام عشق او اسیر شوی.

 

اموخته ام که عشق و نه زمان همه زخمها را التیام می بخشد.

 

اموخته ام که زیر ظاهر سرسخت هرانسانی فردی نهفته که خواهان

 

تمجید ودوست داشتن است.

 

اموخته ام که عاشق شدن هنر نیست عاشق ماندن هنر است.

 

اموخته ام که از زندگی هر انچه که لیاقتش را داریم بما میرسد نه انچه که

 

ارزویش را داریم 



 

 

خبر:

 

این روزها شاهد تظاهرات مسلمانان جهان علیه دانمارک هستیم .

 

برای مشاهده کاریکاتورهایی که به پیامبر بزرگوار اسلام نسبت داده اند                         

 

روی کاریکاتورها کلیک کنید

 

کاریکاتورها

 

بیایید همه با هم این رفتار غیر انسانی رو محکوم کنیم!!!....وگرنه حق مسلمانی را ادا نکرده ایم.

 

 شب و روز خوش ...

---------------------------------------

 

+ نوشته شده توسط نازیلا.د در جمعه 5 اسفند1384 و ساعت 4:4 |