سلامی دوباره..
سلام دوستان گلم 
شرمنده اگه اینروزا دیر به دیر اپ می کنم ...
اخه گرفتار کسالت مامان( که شکر خدا به خیر گذشت
)
و تسویه حساب با دانشگاه و یه موضوع دیگه هستم..![]()
دیگه کلافه شدم بسکه واسه یه امضای درپیت ناز مسئولارو کشیدم....![]()
ولی با این حال دم همتون گرم که تنهام نمی ذارین و با نظراتون دلگرمم
می کنین(ممنونم دوست جون!)..![]()
منم قول میدم تو اولین فرصت تلافی کنم ..![]()

********************
او را می شناسی؟ همان را می گویم که وجودت مدیون اوست .
او بیمار است . او در رنج است .
او از ثمره های وجودش در رنج است
من میدانم . او هیچ نمی گوید اما از نگاهش قلبش را می توان
خواند . چشمانش رازدار خوبی نیست .
هیچ کار از من برنمی آید .
او به شما دلبسته است .
قدرش را بدانید .
بیشتر قدرش را بدانید .
قلبش شیشه است اگر بشکند..
شناختیش ؟ مادرت را می گویم 
بچه ها تورو خدا قدر مامانتونو بدونین..
امروز وقتي باز آسمون حال و هواي منو ديد و مثل هميشه
تصميم گرفت همراه دل باروني من بشه و شروع به باريدن كرد
سوار ماشين شدم و رفتم جايي كه معمولا وقتي آسمون ميباره ميرم اونجا .
وقتي تو ماشين بودم لغزش قطره هاي بارون روي شيشه و رقص برف
پاك كن ها بهم اجازه نداد بفهمم كي رسيدم .....
وقتي رسيدم رفتم جايي وايسادم كه شهر با تمام زشتي و زيبايش زير
پاهاي ناتوانم بود ، تازه اونجا ديدم چه جاده پر پيچ و خمي رو بالا
اومدم بدونه اينكه ذره اي از سختي اين راه و احساس كنم .
وقتي قطره هاي قشنگ و لطيف بارون به تن تب دارو خسته ام ميخورد
و با قطره هاي گرم اشكم يكي مي شد انگار دستان نرم و پر مهر
مهربون يكتاست که اشك دلم رو با محبت تمام پاك مي كنه .
از اون بالا به پايين جاده دقيق شده بودم كه شايد بيايي و تو همراه
اين لحظه هاي بي كسيم بشي . ولي هرچي بيشتر دقت مي كردم
خودمو تنهاتر ميديدم . حتي يه رهگذر هم از اين جاده گذر نمي كرد
اگر كسي هم ميومد يا همون پايين تر به محبوبش مي رسيد و يا بالاتر
كسي در انتظارش بود اونوقت مي فهميدم اونم مال من نبود.
يك آن از ترس بي كسي و تنهايي به خود لرزيدم و تازه اونموقع
بود كه فهميدم 2 ساعته در انتظار اينكه شايد امروز ديگه بيايي
آنجا نشسته ام .
ولي امروزم نيامدي و من باز هم در حسرت بي تو بودن .....
شب و روز خوش...
درود رفقا..