بازامدم..
یزد خیلی خوش گذشت ..خونه ی دوست عزیزتر از جونم ازاده مهمون بودم
و اون ده روز بهترین روزهای زندگیم بود..
ازاده یه پسر عموی گلم داشت که اخر مرام و معرفت.. و کلی شرمندم کرد.
دوستای جدید پیدا کردم که دمشون گرم ...در ضمن بعضی از دوستای
قدیمی رو هم دیدم که خیلی حال کردم...
راستش یادم رفته بود بهتون بگم من سال اول دانشگاه ،دانشجوی یزد بودم
که بعدا انتقالیمو گرفتم تبریز...
بعدها فهمیدم که بهترین روزای عمرمو همونجا گذروندم...
ده روز پیش که داشتم می رفتم یزد از لحاظ روحی تو وضعیت بدی بودم و
از شما دوستان گلم که با نظرهاتون باهام همدردی کردین و یا راهنماییم
کردین ،از صمیم قلب تشکر میکنم و به وجودتون افتخار می کنم ..
من حالا دیگه خوبم و این احساسو مدیون دوستای گلم هستم که هیچوقت
تنهام نمیذارن ...(ممنونم دوست جون
)
از کنکور ارشد نپرسید که خراب کردم..راستش هیچی نخونده بودم ...
ولی بازم خدا رو چه دیدی(چه رویی دارم من!!
)
صبح دوشنبه از یزد حرکت کردم. موقع خداحافظی چقدر گریه کردیم و
چقدر سخته جدا شدن............. 
حالا من یه ارزو دارم تو سینه ...که دوباره چشم من تورو ببینه...

نگران نباش ... ! من و تو روزي سفر خواهيم كرد به باغ آقاقيها و روزي خواهد آمد كه
سر كوچه تنهايي نيلوفر از پشت ديوار سرك بكشد و بگويد « سلام ! » روزي خواهد آمد كه
دست من و تو به ضريح خدا خواهد رسيد و ما پيوسته سرود رهايي خواهيم خواند ....
روزي كه به شهر روياهامان سفر كينم ذهن ما شكوفه مي زند در باغ جواني و
من اهميت نمي دهم اگر كمي هم دير شده باشد ! .....
هر آنچه رفته است مربوط به سالهاي رفته است و هر آنچه در پيش است تصوري از
روياي من و تو روي صفحه پراصطكاك ذهن ... غباري روي آئينه اي ...
چند كلمه اي روي تخته سياه نوشته به دست كودكي ...! و روزي خواهد آمد كه
من و تو يكديگر را دربهشت ملاقات خواهيم كرد ... اصلا چه كسي گفته است كه روياها
همانند هستند ... رويا مي تواند تغيير كند .. در سرزمين رويا مي توان پرش كرد ...
گذر كرد .. گذشت و گذارد كه خاطره هامان زير شنهاي عميق دريا دفن شود ...پس به
خاطر روياهايمان اين بار را مردانه بخند...! و ببين كه بهار پيام تازه اش براي تو چيست
كشفش كن ...!حتما او حرفي دارد كه قرار است امسال به تو بگوید...
ارزومند ارزوهای قشنگتان...






درود رفقا..